IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
جومپا لاهیری
ویرایش
-
مترجم
امیرمهدی حقیقت
صفحات
408 صفحه
انتشارات
وزن
462 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1403
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب گودی

قیمت قبل

معرفی کتاب گودی

نویسنده جومپا لاهیری
مترجم امیرمهدی حقیقت
انتشارات ماهی
موجود
رقعی
1403
قیمت بازار: 900,000
640,000
کتاب گودی، اثر جومپا لاهیری، با ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.
قیمت قبل

کتاب گودی

معرفی کتاب گودی

موجود
رقعی
1403
کتاب گودی، اثر جومپا لاهیری، با ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1403 توسط انتشارات ماهی، به چاپ رسیده است. این محصول در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.
قیمتِ جدید در بازار: 900,000

640,000

گودی

اثر جومپا لاهیری

مشخصات محصول

نویسنده
جومپا لاهیری
ویرایش
-
مترجم
امیرمهدی حقیقت
صفحات
408 صفحه
انتشارات
وزن
462 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1403
تصویرگر
-
جلد
شومیز

چکیده

«جومپا لاهیری»، نویسندة آمریکایی هندی الاصل، در این رمان حوادث خون بار هند در دهة 60، در پی جنبش های دهقانی «ناکسالباری» را روایت کرده است. دو برادر به نام های «سوبهاش» و «اودایان»، شخصیت های اصلی داستان هستند. سوبهاش پسر خوب و بافکر خانواده، برای تحصیل به آمریکا می رود و اودیان که ماجراجو جاه طلب است، درگیر ماجراهای چریکی کلکته می شود. لاهیری در این داستان، مفهوم خانواده، سرنوشت و عشق را مورد کاوش قرارمی دهد و جزئیاتی دقیق از فرهنگ و شرایط اجتماعی ارائه می دهد.

گوشه ای از کتاب

حالا ناگهان دیگر در تالی گانج نبودند. صدای ماشین ها را از ته خیابان می شنیدند؛ ولی دیگر خودشان را نمی دیدند. دور تا دورشان درختان اوکالیپتوس بود و مانگرو توپی، بوته های یاسمن و شیشه شور مردابی. سوبهاش به عمرش چنین چمنی ندیده بود، یکدست یکدست، انگار که روی پستی و بلندی های زمین قالی سبز کشیده باشند. مواج مثل ریگ های روان صحرا، یا موج های کوچک و آرام دریا. چمن های سبز کوتاه تر نزدیک سوراخ های گلف چنان نرم بود که وقتی به آن دست می کشید انگار به خزه دست کشیده باشد. زمین پایین ترش هم به صافی پوست سر بود و چمن هایش یک پرده روشن تر می زد. این همه مرغ ماهیخوار را یکجا ندیده بود. وقتی خیلی نزدیکشان شد، پر زدند و رفتند. درخت ها روی چمن، سایه های عصرگاهی انداخته بودند. وقتی سرش را بالا می آورد و نگاه می کرد، شاخ و برگشان از هم باز بود. هر دو برادر از هیجان این ورود غیر مجاز گیج می خوردند؛ از ترس اینکه گیر بیفتند. ولی هیچ کس ندیدشان؛ نه نگهبان پیاده یا اسب سواری، نه زمین بانی. کسی دنبالشان نکرد و فراری شان نداد. کم کم خیالشان راحت شد. پرچم هایی را دیدند که در طول زمین کاشته شده بود. سوراخ ها مثل ناف های زمین بود، سوراخ های فنجان شکل که نشان می داد توپ گلف کجا باید برود. اینجا و آنجا حفره های کم عمق شنی بود؛ گودال هایی وسط چمن کوتاه، بین نقطه ی شروع و پایان گلف، با شکل هایی عجیب، مثل قطره هایی که زیر میکروسکوپ تماشا کنیم. به ورودی اصلی نزدیک نمی شدند، سمت ساختمان تماشاچی ها نمی رفتند که زوج های خارجی، دست در دست هم، دور و برش قدم می زدند یا زیر درخت ها روی صندلی های حصیری می نشستند. بسم الله گفته بود که گاهی آنجا جشن تولد می گیرند، جشن تولد بچه ی یکی از خانواده های بریتانیایی که هنوز در هند زندگی می کردند، با بستنی و پونی سواری و کیک تولد که روش شمع می گذاشتند و روشن می کردند. با اینکه نهرو نخست وزیر بود، به دیوار سالن پذیرایی عکس ملکه ی تازه انگلستان، الیزابت دوم، بود. در آن گوشه ی پرت باشگاه که کسی نمی دیدشان، در همراهی بوفالوی آبیای که آن حوالی می چرخید، اودایان با همه ی زورش چوب زد. دست ها را بالای سر برد، ژست گرفت و چوب گلف را مثل شمشیر توی هوا تکان داد. چمن بکر را زخمی کرد و چند تا از توپ ها را فرستاد توی آب. در بخش های ناصاف تر زمین گلف، دنبال توپ های جایگزین گشتند. سوبهاش کشیک داد، گوش تیز کرد که نزدیک شدن سم اسب ها را روی راه های خاکی پهن و سرخ رنگ بشنود. تق تق های دارکوب را می شنید، و صدای خفیف داس کسی را که داشت چمن جایی از باشگاه را می زد. یک دسته شغال گله گله سیخ نشسته بودند، پوست های گندمی شان خال خال خاکستری بود. با کم شدن نور روز، شغال ها راه افتادند دنبال غذا و با جثه های استخوانی توی یک خط بدو بدو کردند. زوزه های پریشانشان که داخل باشگاه طنین می انداخت علامت می داد که دیر شده و وقتش رسیده که برادرها به خانه برگردند. دو تا پیت نفت را با خودشان نبردند – یک پیت را بیرون باشگاه پشت دیوار گذاشتند تا آنجا را نشان کرده باشند؛ آن یکی پیت را هم حواسشان بود که توی باشگاه پشت بوت های قایم کنند. دفعه های بعد، سوبهاش از توی باشگاه پر پرنده و بادام وحشی جمع کرد. کرکس هایی را دید که داخل گودال ها خودشان را به خاک می مالیدند و بال ها را پهن کرده بودند که خشک شود. یک بار تخم سالمی را پیدا کرد که از لانه ی یک چکاوک به زمین افتاده بود. با احتیاط آن را به خانه برد، گذاشتش توی ظرفی سفالی که از قنادی گرفته بودند. روش را با ترکه پوشاند. وقتی که تخم جوجه نشد، توی باغچه ی پشت خانه، پای درخت انبه، گودالی کند و چالش کرد.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک