(داستانهای آمریکایی،قرن 20م)
"بادبادک باز" اولین رمان افغانی است که به زبان انگلیسی نوشته شده و اینک ترجمهی فارسی آن فراهم آمده است. نویسنده در این رمان ضمن روایتی روشنگر از نابسامانیهای سیاسی و فرهنگی افغانستان شخصیتهایی میآفریند که کوششی تاثر برانگیز از خود نشان میدهند. وی داستانی از خانواده، عشق و دوستی نقل میکند که در عین حال، متضمن افتخار، گناه، ترس، رستگاری و مانند آن است. رمان با این روایت آغاز میشود: "در سن دوازده سالگی به آدمی تبدیل شدم که حالا هستم، در روزی دلگیر و سرد زمستان ۱۹۷۵. آن لحظه خوب یادم هست که پشت دیواری سست و گلی کز کرده بودم و دزدکی به کوچهی کنار مسیل یخ بسته نگاه میکردم، از آن روز زمان زیادی نمیگذرد، اما حالا متوجه شدهام این که میگویند گذشته فراموش میشود، چندان درست نیست... چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز میکند. حالا که به گذشته برمیگردم، میبینم بیست و شش سال آزگار است که دارم دزدکی به آن کوچهی متروک نگاه میکنم".
کتاب بادبادک باز نشر مروارید قطع رقعی
بادبادک باز
موجود
معرفی محصول
(داستانهای آمریکایی،قرن 20م)
"بادبادک باز" اولین رمان افغانی است که به زبان انگلیسی نوشته شده و اینک ترجمهی فارسی آن فراهم آمده است. نویسنده در این رمان ضمن روایتی روشنگر از نابسامانیهای سیاسی و فرهنگی افغانستان شخصیتهایی میآفریند که کوششی تاثر برانگیز از خود نشان میدهند. وی داستانی از خانواده، عشق و دوستی نقل میکند که در عین حال، متضمن افتخار، گناه، ترس، رستگاری و مانند آن است. رمان با این روایت آغاز میشود: "در سن دوازده سالگی به آدمی تبدیل شدم که حالا هستم، در روزی دلگیر و سرد زمستان ۱۹۷۵. آن لحظه خوب یادم هست که پشت دیواری سست و گلی کز کرده بودم و دزدکی به کوچهی کنار مسیل یخ بسته نگاه میکردم، از آن روز زمان زیادی نمیگذرد، اما حالا متوجه شدهام این که میگویند گذشته فراموش میشود، چندان درست نیست... چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز میکند. حالا که به گذشته برمیگردم، میبینم بیست و شش سال آزگار است که دارم دزدکی به آن کوچهی متروک نگاه میکنم".
"بادبادک باز" اولین رمان افغانی است که به زبان انگلیسی نوشته شده و اینک ترجمه ی فارسی آن فراهم آمده است. نویسنده در این رمان ضمن روایتی روشنگر از نابسامانی های سیاسی و فرهنگی افغانستان شخصیت هایی می آفریند که کوششی تاثر برانگیز از خود نشان می دهند. وی داستانی از خانواده، عشق و دوستی نقل می کند که در عین حال، متضمن افتخار، گناه، ترس، رستگاری و مانند آن است. رمان با این روایت آغاز می شود: "در سن دوازده سالگی به آدمی تبدیل شدم که حالا هستم، در روزی دلگیر و سرد زمستان 1975. آن لحظه خوب یادم هست که پشت دیواری سست و گلی کز کرده بودم و دزدکی به کوچه ی کنار مسیل یخ بسته نگاه می کردم، از آن روز زمان زیادی نمی گذرد، اما حالا متوجه شده ام این که می گویند گذشته فراموش می شود، چندان درست نیست... چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز می کند. حالا که به گذشته برمی گردم، می بینم بیست و شش سال آزگار است که دارم دزدکی به آن کوچه ی متروک نگاه می کنم".
گوشه ای از کتاب
طبق رسم و رسوم، خانواده ی ثریا می بایست جشن نامزدی یا شیرینی خوران می گرفت. بعد دوره ی نامزدی بود که چند ماهی طول می کشید. بعد عروسی که خرج و مخارجش پای بابا بود.
همه قبول کردیم که من و ثریا باید از خیر شیرینی خوری بگذریم. همه دلیلش را می دانستند. بنابراین هیچ کس واقعاً نباید چیزی می گفت: بابا بیشتر از چند ماه زنده نمی ماند.
وقتی مقدمات عروسی را فراهم می کردیم، من و ثریا هیچ وقت تنهایی با هم بیرون نرفتیم، چون هنوز عقد نکرده بودیم، حتی مراسم شیرینی خوران هم نداشتیم، از این رو بد می دانستند. بنابراین مجبور بودم همراه بابا برای شام بروم خانه ی آقای طاهری. سر میز شام روبه روی ثریا می نشستم.
بابا سی و پنج هزار دلار که تقریباً همه ی پس انداز زندگی اش بود، خرج عروسی کرد. توی فریمانت یک تالار بزرگ افغانی کرایه کرد. صاحب آنجا بابا را از کابل می شناخت و بهش یک تخفیف ویژه داد.
بابا برای چله ها، برای گروه هایی که توی عروسی ما مسابقه برگزار می کردند و حلقه ی نگین الماسی که من پسندیده بودم، از جیب خودش پول داد. او بود که لباس رسمی و لباس سبز سنتی ام را برای نکاح خرید.
از تمام آن تهیه و تدارکی که تا شب عروسی ادامه داشت -که بیشترش را خانم طاهری و دوستانش شوریده وار با جان و دل انجام دادند- فقط لحظات انگشت شماری یادم مانده.
مراسم نکاح خاطرم هست. دور میزی نشسته بودیم، لباس من و ثریا سبز بود. من کت و شلوار پوشیده بودم، ثریا هم روبند و لباس آستین بلند. بابا و تیمسار طاهری و تعدادی از عموها و دایی های ثریا پشت میز حضور داشتند. من و ثریا سرمان پایین بود، با احترام و وقار تمام زیرچشمی به هم نگاه می کردیم.
ملا شاهدها را خواست و آیاتی از قرآن را تلاوت کرد. ما سوگند خوردیم. دفتر ثبت را امضاء کردیم. یکی از دایی های ثریا، شریف جان، که از ویرجینیا آمده بود، سرپا ایستاد و سینه اش را صاف کرد. ثریا به من گفته بود که او بیشتر از بیست سال است که در امریکا زندگی می کند. توی اداره مهاجرت کار می کرد و زنش امریکایی بود. ضمناً شاعر هم بود. مرد ریزه ای بود با قیافه ای پرنده وار و موهای پف کرده، شعر بلندی را که به ثریا تقدیم کرده بود، خواند. آن را تند و تند روی کاغذی از لوازم التحریر هتل نوشته بود. وقتی تمامش کرد همه با شور و حرارت گفتند: به به شریف جان!
زاده چهارم مارس ۱۹۶۵ در کابل. خالد حسینی را شاید بتوان شناختهشدهترین چهره ادبی افغانستان در سطح بینالمللی دانست. او با آنکه ساکن امریکاست و آثار خود را به زبان انگلیسی مینویسد، اما شخصیتهای آثارش حال و هوایی شرقی دارند. رمان بادبادکباز، نخستین رمان این نویسنده، سبب شناخته شدن حسینی در سطح جهانی شد. کتابی که با تحسین منتقدان و استقبال خوب مخاطبان هم مواجه شد.
او از پدری تاجیک و مادری پشتون در کابل به دنیا آمد. سال ۱۹۷۶ بود که پدر در جایگاه دیپلمات وزارت امور خارجه افغانستان راهی فرانسه شد و خالد نیز به همراه خانواده روانه پاریس.
به دنبال کودتای کمونیستیِ سال ۱۹۸۰ در افغانستان، پدر، از جایگاه دیپلماتیک خود برکنار شد. در پی این اتفاق، این خانواده از امریکا درخواست پناهندگی سیاسی کرد، درخواستی که با آن موافقت شد. مهاجرت به امریکا مرحلهی جدیدی در زندگی خالدِ جوان بود. او در ایالات متحده ابتدا در رشته زیستشناسی و سپس پزشکی تحصیلات آکادمیک خود را به پایان رساند.
حسینی از سال ۲۰۰۶ به عنوان سفیر حسن نیت سازمان ملل در افغانستان منصوب شد و یک سال بعد از آن و در طی سفری که به افغانستان داشت، بنیاد خالد حسینی را برای کمک به مردمِ کشورش بنیان نهاد.
بادبادکباز داستان پسر نوجوانی است که در طی سالهای مداخلهی شوروی و رشد گروه طالبان در کابل بزرگ میشود. بادبادکباز نگاه انتقادی حسینی را به وضعیت و شرایط افغانستان با خود به همراه دارد. شرایطی که در زیر سایه نگاه سنگین طالبان، سخت و طاقتفرساست.
هزار خورشید تابان، و کوهها طنین انداختند، دعای دریا و بادبادکباز از جمله آثار ترجمه شدهی خالد حسینی به زبان فارسی است.
در حال حاضر مطلبی درباره زیبا گنجی
در دسترس نمیباشد. همکاران ما در بخش
محتوا،
به
مرور،
مترجمان را بررسی و مطلبی از آنها را در این بخش قرار خواهند داد. با توجه
به
تعداد
بسیار
زیاد
مترجمان این سایت، درج اطلاعات تکمیلی، نقد و بررسی تمامی آنها، کاری
زمانبر
خواهد
بود؛
لذا
در
صورتی که کاربران سایت برای مطلبی از مترجم، از طریق صفحه
ارتباط با ما
درخواست دهند، تهیه و درج محتوای برای آن مترجم در اولویت
قرار
خواهد
گرفت.ضمنا
اگر شما کاربر ارجمندِ سایت ایدهبوک، این مترجم را می شناسید یا حتی اگر
خود،
مترجم
هستید
و
تمایل دارید با مطلبی جذاب و مفید، سایرین را به مطالعهی کتاب ترغیب و
دعوت
کنید،
می
توانید
محتوای مورد نظرتان را از صفحه ارتباط با ما
ارسال
نمایید.
دیدگاه کاربران
دیدگاه شما
پرسش خود را بپرسید
درباره این محصول سوال دارید؟ پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک