جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
674,899
فرشته بشقاب شیرینی را کنار یک فنجان چای روی میز گذاشت و طوری که هر دو ما بشنویم گفت: خدا کنه این خانم دست از لجبازیش برداره.» ملتمسانه به فرشته نگاه کردم و بعد سر به زیر انداختم و با خودم گفتم: «قرار است چه اتفاقی بیفتد؟»
روی مبل کناری ام نشست و از رضا پرسید: فرزانه خانوم چطوره؟ ازش خبر دارید؟ رضا کمی جابه جا شد و جواب داد بی خبر نیستم. همین هفته ی قبل اومده بود پیش مادرم چند روزی موند و رفت. سپس سری تکان داد و اضافه کرد: «خوشبختی تو این شهر گم شده. انگار دیگه هیچ چیز ما آدما رو خوشحال نمیکنه دیگه هیچ چیز مثل قبل نمیشه.
فرشته دست روی زانوی من گذاشت و گفت حرفای زیادی برای گفتن دارید من میرم به کارام برسم شماها رو تنها میگذارم فرصت ها آسون به دست نمیاد مفت از دستش ندید.
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک