IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
یوریک کریم مسیحی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
404 صفحه
انتشارات
وزن
392 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1403
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب نفس عمیق نشر آموت

نفس عمیق مجموعه داستان

نویسنده یوریک کریم مسیحی
انتشارات آموت
موجود
رقعی
1403
470,000
کتاب نفس عمیق، اثر یوریک کریم مسیحی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب نفس عمیق نشر آموت

نفس عمیق مجموعه داستان

موجود
رقعی
1403
کتاب نفس عمیق، اثر یوریک کریم مسیحی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1403 توسط انتشارات آموت، به چاپ رسیده است. این محصول در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.

470,000

نفس عمیق نشر آموت

اثر یوریک کریم مسیحی

مشخصات محصول

نویسنده
یوریک کریم مسیحی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
404 صفحه
انتشارات
وزن
392 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1403
تصویرگر
-
جلد
شومیز

چکیده

کتاب مصور حاضر، مشتمل بر 8 داستان کوتاه فارسی با عنوان های «خواب، خواب»، «خون زغالی»، «گل و گیاه، سگ و گربه، طوطی و ماهی»، «نفس عمیق»، «بچه دیگری»، «اختلاط»، «کثافت»، «او هیچ نگفت، من هم هیچ نگفتم» است. در بخشی از کتاب می خوانیم: «اول بهار بود و جایی بودم که بیشتر ندیده بودمش. می گفت: بهشت است. همه جا سبز بود و گندمزاری جوان و نابالغ و سبز هم بود. میانشان می رفتم و دستم را می کشیدم به سرشان و تیزی سورنگ هاشان قلقلکم می داد. لباس نازک گلدار تنم بود که به نسیم تکان می خورد. موقع رفتن سرم را بلند کردم دیدم جوانی همسن خودم در یک قدمی ام ایستاده دهانش کمی باز بود و با حیرت داشت نگاهم می کرد».

گوشه ای از کتاب

در گرگ و میش غروب، شلوغی «ترمینال خزانه» از دور پیدا بود. اتوبوس از دروازه ی ورودی که رد شد همه به تکاپو افتادند و بنا کردند یا از زیر پاهاشان وسایلشان را جمع کردن و یا از بالای سر شان کیف و ساک دستی شان را برداشتن و آماده ی پیاده شدن. همه به تکاپو افتادند، جز پیام. وقتی اتوبوس جلوی تعاونی ۱۳ ایستاد، همه عجله کردند برای پیاده شدن، جز پیام. همه عجله داشتند زودتر پیاده شوند و ساک ها و چمدان هاشان را از مخزن بار اتوبوس تحویل بگیرند و زودتر ماشینی کرایه کنند و به مقصدشان برسند، جز پیام. همه پا شده بودند برای پیاده شدن، اما پیام هنوز نشسته بود. کسی حوصله نداشت موقع رد شدن نگاهش کند که چرا این جوان تکان نمی خورد و دارد بیرون را تماشا می کند. همه که پیاده شدند پیام هم پیاده شد. پیاده شدنا نگاهی کرد سمت مخزن بار و دید همه دارند وسایل شان را از شاگرد راننده می گیرند. خودش ساک یا چمدان نداشت؛ کیف دستی هم نداشت. بی هیچ وسیله ای، بعد از قهر و دعوا، از خانه زده بود بیرون سمت تهران. نه فکری برای آمدن داشت و نه جایی برای رفتن. راه افتاد سمت سالن ترمینال که شلوغ و سرسام آور بودنش از بیرون پیدا بود. مدتی پرسه زد و مغازه ها و آدم ها را برانداز کرد و دلزده رفت سمت بوفه. سر شب بود و این موقع عادت نداشت شام بخورد، اما ناهار نخورده بیش از این تحمل گرسنگی را نداشت. از بوفه ساندویچی گرفت و از آنجا زد بیرون. جایی نداشت برود و بنا داشت شب را تو یا بیرون سالن بگذراند؛ جایی که نمی دانست می تواند بی دردسر پیدا کند یا نه. شب تا صبح، عده ای روی نیمکت های سالن و جاهایی که می شد، یا خوابیده بودند و یا می خواستند بخوابند؛ پیام هم قاطی آن ها سعی می کرد بخوابد. شلوغی و صداهای ناگهانی ای که از بعضی مسافرها بلند می شد خواب را در چشم پیام می شکست و خانه شان را یادش می آورد که حکم می کرد وقتی می خواهد بخوابد صدا از کسی در نیاید. نمی توانست بخوابد. نتوانست بخوابد. بی حوصله بود. هدفی نداشت. جایی نمی خواست برود. دم دمای صبح به مسافرهایی نگاه کرد و غبطه شان را خورد که حالا یا ساعتی بعد جایی می خواهند بروند. باز راه افتاد به تماشای مغازه هایی که بیشترشان هنوز بسته بود. رفت تا رسید به بوفه که همیشه باز بود. با اینکه می خواست صبحانه را دیر بخورد که طرف های عصر برود سراغ ناهار، اما دید نشسته سر میز و دارد نان و پنیر و چای شیرین می خورد. از سالن زد بیرون و توی آفتاب صبحگاهی این طرف و آن طرف رفت و به مردم نگاه کرد؛ مردمی که هیچ وقت حوصله ی دیدنشان را نداشته اما حالا دارد با شوق نگاهشان می کند. مردمی که می آمدند برای رفتن؛ مردمی که خیال نمی کرد بین شان آشنا ببیند، اما دید؛ آشنای نزدیک. آشنایی که دو سال بود ندیده بودش و حالا چشم توی چشم هم شده بودند. پیام پا سست کرد که اگر داوود نیامد طرفش خودش هم نرود طرف او، اما داوود آمد. داوود تا رسید دو تا ساک بزرگش را زمین گذاشت و پیام را بغل کرد. – سلام سالار! اومدی یا همسفریم؟ – اومدم. چطوری داوود؟ – مخلصتم داداش! الان رسیدی؟ الان که وقتی رسید اتوبوس نیست! پیام راحت و روان حرف نمی زد. بعضی جاهای کلمات را ناخواسته می کشید و کمی هم – بگی نگی – دهنش موقع حرف زدن کج می شد. این وضعیت برای داوود آشنا بود، اما بعد از بیست و دو سال پسرعمه ی پیام بودن، هنوز براش عادی نشده بود و بی اختیار نگاهش به دهن پیام می افتاد و براش دل می سوزاند. پیام عوض پنهان کاری، آوارگی دیشبش را گفت. – چرا شبو اینجا موندی سالار؟! اینجا جای موندنه ؟! کسایی اینجا می مونن که کس وکاری تو شهر نداشته باشن. تو که… پسر عمه تو قبول نداشتی، می رفتی خونه ی عموت. چطور اونجا نرفتی؟ – اخه وضع جوریه که خیال نکنم حتا عمو دیگه منو راه بده! – چی میگی؟! دایی که بچه های برادرشو اندازه ی بچه های خودش دوست داره؛ اینو همه میدونن! – ولی نه حالا! حالا جوری شده که …

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک