جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
70,000
طاس بازجو تاب میخورد نگاهی انداخت و بعد زل زد به چشم هاش لب که باز کرد کمی هم تحقیر و تمسخر با کلماتش بیرون ریخت شاید درکش برای شما سخت باشد چون داستان نویس نیستید که؛ اما آنهایی که اهل فن هستند میدانند گاهی برخی اشخاص خودشان به تنهایی هیچ ارزشی ندارند فقط برای این که نقش شخصیت اصلی را پررنگتر کنند آفریده میشوند بازجو بعد از سؤالهای متعدد مرتبط یا بی ربط دیگری که منجر به پر شدن چند صفحه کاغذ آچهار شد ناچار رفت داخل رمان و با خیلی از اشخاص حرف زد. عده ای از بودن او در جمع خودشان متعجب شدند.
برخی پوزخند زدند چند نفری عصبانی و اخم آلود زیر نظر گرفتندش و یکی دو نفر هم بفهمی نفهمی هول کردند؛ اما در مجموع همان چیزی را فهمید که آقای داستان نویس خودش خواسته بود به او بفهماند؛ یعنی این که «الف جیم ک جز سلام و علیکی اتفاقی با هیچ یک از اشخاص داستان گپ و گفتی نداشته و کسی هم اصلاً داخل آدم حسابش نمی کرده است که تمایلی به گفت و گو و مراوده با او داشته باشد.
موقعی که آقای بازجو دست از پا درازتر دفتر دستکش را جمع می کرد که از فضای رمان بیرون بیاید منیژه خانم دختر شیک و پیک یکی از همسایه های طبقه ی بالای آپارتمان ندانسته سرنخ ماجرا را دستش داد. او که موقع حرف زدن نصفی از کلمات را میجوید و مرتب با چرخاندن سر و دست و کمر و اشارات چشم و ابرو قر و قمیش می آمد و بوی عطر و ادوکلنش اطرافیان را گیج میکرد گفت سرکار جان چرا نمی روید تو خیابان آن جا که این یارو بساط پهن میکرده پرس وجو کنید؟ دختر خانم درست زده بود وسط خال بازجو از این که دخترکی راهکارهای پلیسی را به او یادآوری کند حسابی کفری شد. توی دلش
یادش آمد گاه گاهی به گوزن ماده گفته بود نمیدانم چرا هیچ وقت احساس آرامش کامل نمی کنم
پرسیده بود: چرا؟
جواب داده بود فکر میکنم همیشه یکی در کمین ماست یکی که میخواهد این آسایش و آرامش را به هم بزند غفلت که بکنیم یا تو را میخورد با مرا گوزن ماده گفته بود نرها همه شان همین طورند همه شان خیال میکنند دیگران کار و زندگی شان را رها کرده و فقط در کمین اینها نشسته اند و آرام شاخهایش را به شاخ او ساییده و ادامه داده بود در صورتی که این طور نیست. همه خوبند کسی کاری به کار دیگری ندارد و آخرین بار در حالی که پشت کرده سه چهار قدم از او دور شده بود، با حالتی بین قهر و آشتی طنازانه گفته بود چه خیال ها می کنی تو هم و حالا میدید همه اش خیال نبوده واقعیت در برابرش بود. واقعیتی که از همان لحظه ی غفلت مایه گرفت اگر همان وقت عاشقانه چشم به شکم سفید جفتش ندوخته بود. شاید سایه ی سیاه گرگ را پشت تنه ی خشکیده ی درخت ها می دید.
اگر نمی گذاشت او آن چند قدم را دور بشود شاید گرگ جرأت خارج شدن از مخفی گاه اش را نداشت و یا اگر جفتش فقط به فکر پیدا کردن برگ سبزی نبود. شاید این اتفاق اصلا نمی افتاد اما حادثه اتفاق افتاده بود گرگ از کمینگاه اش جسته سر به دنبال ماده گذاشته و او را به هر سمت رانده و بعد به زمینش زده بود...
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک