جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
345,000
در حالی که اسب ها را نوازش می کرد و سعی داشت آنها را آرام کند، ابرهای سیاه به سرعت آسمان را پر کردند. نور خورشید ناپدید شد و گویی باد سردی هم به آهستگی وزید و از کنارمان عبور کرد. فقط یک وزش کوتاه بود و بیشتر به اخطار می ماند تا به وزش واقعی باد، زیرا خورشید دوباره از زیر ابر بیرون آمد و به درخشش خود ادامه داد. یوهان دستش را بالای چشمانش گرفت و به افق نگاه کرد و گفت: «طوفان برف است، خیلی زود می آید.» بعد دوباره به ساعتش نگاه کرد و بی درنگ بر خود مسلط شد ـ زیرا اسب ها هنوز با ناراحتی سُم بر زمین می کوبیدند ـ بعد هم به کابینش برگشت، چنان که گویی وقت ادامه سفرمان فرا رسیده باشد. من لجبازی ام گل کرد و فوراً به کالسکه برنگشتم. به آن پایین اشاره کردم و گفتم: «راجع به آنجا که این جاده به آن می رود برایم بگو.» دوباره صلیبی روی سینه اش کشید و وردی زیر لب خواند و گفت: «آنجا نامقدس است.» پرسیدم: «چی نامقدس است؟» «آن روستا.» «یعنی یک روستا آنجا هست؟» «نه، نه. صدها سال است که کسی آنجا زندگی نمی کند.» کنجکاوتر شدم و پرسیدم: «امّا تو که گفتی یک روستا آنجا هست.»
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک