IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
ژولت پوزگای
ویرایش
-
مترجم
مینو مشیری
صفحات
94 صفحه
انتشارات
وزن
138 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1403
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب شمع های شبانگاه

شمع های شبانگاه

نویسنده ژولت پوزگای
مترجم مینو مشیری
انتشارات ثالث
موجود
رقعی
1403
16% 160,000
134,400
کتاب شمع های شبانگاه/ثالث، اثر ژولت پوزگای، با ترجمه‌ی مینو مشیری، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب شمع های شبانگاه

شمع های شبانگاه

موجود
رقعی
1403
کتاب شمع های شبانگاه/ثالث، اثر ژولت پوزگای، با ترجمه‌ی مینو مشیری، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1403 توسط انتشارات ثالث، به چاپ رسیده است. این محصول در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.
16% 160,000

134,400

شمع های شبانگاه

اثر ژولت پوزگای

مشخصات محصول

نویسنده
ژولت پوزگای
ویرایش
-
مترجم
مینو مشیری
صفحات
94 صفحه
انتشارات
وزن
138 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1403
تصویرگر
-
جلد
شومیز

گوشه ای از کتاب

هانری: و میان انسان ها؟ خیلی به ندرت. همدلی میان انسان ها همیشه دست آخر در باتلاق خودخواهی و نخوت فرو می رود. پس کریستین کجاست؟ انسان می پندارد دوستی سرویسی است که باید به او داده شود. یک دوست، مانند یک معشوق، انتظار پاداش برای احساساتش ندارد. دوستی را که انتخاب کرده یک انسان بی عیب نمی بیند، عیوبش را می داند و تمام پیامدهای آن عیوب را قبول می کند. این کمال مطلوب دوستی است. می شود بدون این کمال مطلوب زندگی کرد؟ اگر این دوست ما را مأیوس کند و فریب دهد، تقصیر با کیست؟ تقصیر او یا خلق وخو یا ضعف اخلاقی اش؟ اگر دوستی فقط به تقوا، وفاداری و ثبات متکی باشد ارزشی ندارد. ارزش آن عشقی که فقط انتظار پاداش می کشد در چیست؟ آیا نباید دوست غیر وفادار را چون دوست وفادار و بی چشمداشت قبول کرد؟ کانراد: نمی دونم. هرگز به فلسفه علاقه ای نداشته ام. هانری: راست می گی. ببخشید! تو فقط به موسیقی علاقه داشتی. چه جور هم! کانراد: مقصودت چیست؟ هانری: موسیقی هم نوعی فلسفه است، نه؟ این رو همیشه تو دانشکدۀ افسری به من می گفتی. مگه نه؟ کانراد: آن زمان جوان بودیم، هانری. هانری: موسیقی… همان دنیایی که اجازه نمی دادی واردش شم، یادته؟ اما با وجود این ما دوست هم بودیم. کانراد: این خودت بودی که نمی خواستی وارد آن جهان بشی. من که دلم می خواست. هانری: اون جا پناهگاهت بود. ولو اینکه دروس مشترک داشتیم، ولو اینکه با هم زندگی می کردیم… ولو اینکه همیشه با هم بودیم، اما تو پناهگاهی داشتی که من نمی تونستم واردش بشم. کانراد: مبالغه می کنی! من شیفتۀ موسیقی بودم، همان طوری که دیگران به اسب یا سگ علاقه دارند. پس کریستین چی شد؟ هانری: اما شیفتگی تو مسکِن نبود. در دانشکده آنچه از موسیقی می دانستند این بود که دستۀ ارکستر در جلو یک طبال دارد و در عقب چند شیپور زن. پر سر و صدا و مرتب و مفصل و باشکوه. به غیر از این، چیزی برای کسی فرقی نمی کرد. اما تو هربار که موسیقی می شنیدی، رنگ از رخسارت می پرید.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک