جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
219,640
مادر گفت: «پسرها، یک خبر مهم براتون دارم.
یکی از شب های سال ۱۹۶۷ بود، چند روز قبل از کریسمس. همه توی آشپزخانه مشغول آماده کردن شام بودیم. پدر هم هنوز به خانه برنگشته بود.
من معمولا این جور وقت ها را خیلی دوست دارم؛ بوی خوبی می آید، خانه گرم است، شیشه های آشپزخانه بخار گرفته اند و می توانیم همان طور که به مادر کمک می کنیم با او حرف بزنیم. اما این بار، کوچک ترها آشپزخانه را پر کرده بودند و توی سر و کله ی هم می زدند. حس کردم مامان عصبی ست اما نمی دانستم چرا.
ژان – آ گفت: «یک خبر خوب؟ عالیه، می خوای برامون سیب زمینی سرخ کرده درست کنی؟»
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک