جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
98,048
یکی از شب های آخر ماه ژوئن، پدر زودتر به خانه برگشت. پاپیون دور گردنش باز شده بود و همان طور که سوت می زد پله ها را دو تا یکی بالا می آمد. فهمیدیم خبرهایی در راه است و پدر چیزی را مخفی می کند.
بلند گفت: «ژان های من همه توی باغ برای پیش غذای سورپرایز، بادوم زمینی خوشمزه و نوشابه ی گازدار دلخواه!»
ژان – اُو نوک زبانی گفت: «آخ زون، من هرچی دلم بخواد می تونم بخورم؟»
مادر که از سورپرایز متنفر بود گفت: «ام … به شرطی که دل تون درد نگیره و نفخ نکنید.»
پدر جواب داد: «عزیزم، امشب یه شب استثنائيه!»
همه با نگرانی به او نگاه کردیم.هروقت پدر این طوری شاد و شنگول می شد، هیچ نشانه ی خوبی نبود.
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک