جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
299,440
دیلان میدوید و افکار و خاطراتش به مبهمی همان سایه هایی بود که همپای او می رفتند طنین صدای برادر دوقلویش از پشت سرش به گوش میرسید ولی فقط باعث میشد او سریع تر بدود. در حالی که از شدت ترس نفسش بالا نمی آمد ناامیدانه میدوید تا از هرچه به سرش آمده بود فرار کند.
اگرچه به تعبیری، اصلاً چیزی به سرش نیامده بود. دیلان مرده بود.
سر یکی از پیچها سعی کرد سرعتش را کم کند ولی روی کناره ای که در آن قسمت راهرو افتاده بود سر خورد و دستانش را از دو طرف دراز کرد تا از دیوار کمک بگیرد و توقف کند ولی دست آخر به دیوار برخورد کرد. این خانه ی لارکسپر بود دیگر بی هیچ اخطاری تغییر میکرد و همیشه سعی میکرد به تو پشت پا بزند قرار هم نبود این کابوس برایت عادی بشود.
انگار خیالش راحت شده باشد گفت پنجره ها» و به سرعت به آن طرف اتاق دوید دستش را به طرف پنجره ها برد ولی آنها را با میخ بسته و مسدود کرده بودند.
پاپی گفت: «اون چسب رو بکن شاید اون ترک شیشه رو ضعیف کرده باشه ممکنه این یکی رو بتونیم بشکنیم و از اینجا بریم بیرون دش با ناخنهای کوتاهش شروع کرد به کندن نوار چسب و وقتی آن را از جا کند دو طرف ترک به هم آمد و ترک از بین رفت. «زکی این دیگه چه مزخرفیه؟
آزومی جلو رفت و ارتفاع پنجره تا زمین بیرون را نگاه کرد و گفت: در هر حال ما با سطح زمین خیلی فاصله داریم پاپی :گفت میتونستیم همه ی ملافه ها رو به هم گره بزنیم و یه طناب درست کنیم اون وقت میتونستیم.... دش گفت اینا اصلا اهمیتی ندارن چون به هر حال ما نمیتونیم شیشه رو بشکنیم تازه ما باید دنبال برادرم بگردیم به بچه ها اشاره کرد که برگردند به طرف در و ادامه داد: فکر کنم اون علامتهای روی فرش اون قدرا هم که ما حدس میزدیم معنی دار نیستن بیایین بریم
آزومی پرسید «دش میشه یه کمی استراحت کنیم؟استراحت کنیم؟ فکر نکنم فقط من خیلی خسته و داغون باشم پاپی گفت: به من یه میلیارد دلارم بدی فکر نکنم بتونم استراحت کنم مارکوس با لحنی حاکی از خستگی پوزخندی زد و گفت: «اگه یه ترلیون دلار باشه چی؟ وقتی دید کسی به حرفش نخندید سینه اش را...
خانه ی سایه ها پیدات می کند. پابی، مارکوس، دش، دیلان و آزومی همگی در خانه سایه ها گیر افتاده اند. ملکی شوم که در آن گذشته، حال و آینده درهم تنیده شده اند.
آنها در حالی که تلاش می کنند راهی برای خروج از خانه پیدا می کنند، تصور می کنند بزرگ ترین خطری که تهدیدشان می کند، ارواح ساکن خانه هستند. بچه ها نمی دانند که اسراری که هرکدام از آنها در دل دارند، برایشان خطری مرگبارتر است. اگر کوچک ترین امیدی باشد که آنها زنده از آنجا فرار کنند. باید با ترس هایشان رودررو شوند.
آیا کسی یا چیزی در این خانه هست که بتوانند به آن اعتماد کنند؟ یا تمام امیدها هم در آنجا ناپدید می شوند؟
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک