جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
260,000
انعکاس صدای گفتگو از پایین به گوش می رسید.
خیلی از نیمه شب گذشته بود، ولی پدر و مادر جیسون هنوز مشغول جنگ و جدل بودند.
مادر گفت: «نمی تونم باور کنم تو فکر کردی ممکنه من همچین کاری بکنم.»
پدرش در پاسخ فریاد زد:« مثل اینکه اون اسباب بازی قدیمی از دختر خودت برات مهم تره.»
صدای پدر و مادرش بلندتر و عصبانی تر می شد و جیسون در رختخواب کز کرده و پتویش را تا زیر چانه بالا کشیده بود.
«چرا باید دروغ بگم؟ منم به اندازه ی تو دلم می خواد از لوییز حمایت کنم!»
«اگه تو واقعا دیروز اون خونه ی عروسکی رو بردی به آسایشگاه کودکان، پس چطور لوییز امروز بعدازظهر اونو تو اتاق خوابش پیدا کرد؟»
«من اصلا نمی دونم، مدیر آسایشگاه از اینکه اونو بهش دادم خیلی خوشحال شد. می تونی خودت بهش زنگ بزنی و بپرسی!»
پنج بچه با فریب به خانه ی سایه ها کشیده شده اند. هرکدام با بهانه ای متفاوت. هیچ کدام همدیگر را نمی شناسند. هیچ کدام نمی دانند چه باید بکنن، چون راه خارج شدن را نمی دانند. ولی یک چیز در داخل خانه متفاوت است.
کسی (یا چیزی) در آنجا، بیش از آنچه باید، اطلاعات دارد. تنها مسئله این است که بچه ها باید تصمیم بگیرند که آیا آن شخص (یا چیز) می خواهد کمک شان کند؟ یا آنها را تا ابد در آنجا گیر بیندازد؟
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک