IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
رشات نوری گونتکین
ویرایش
-
مترجم
صابر حسینی
صفحات
128 صفحه
انتشارات
وزن
148 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1399
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب ترحم

ترحم

نویسنده رشات نوری گونتکین
مترجم صابر حسینی
انتشارات مهر نوروز
موجود
رقعی
1399
80,000
کتاب ترحم، اثر رشات نوری گونتکین، با ترجمه‌ی صابر حسینی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب ترحم

ترحم

موجود
رقعی
1399
کتاب ترحم، اثر رشات نوری گونتکین، با ترجمه‌ی صابر حسینی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1399 توسط انتشارات مهر نوروز، به چاپ رسیده است. این محصول در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.

80,000

ترحم

اثر رشات نوری گونتکین

مشخصات محصول

نویسنده
رشات نوری گونتکین
ویرایش
-
مترجم
صابر حسینی
صفحات
128 صفحه
انتشارات
وزن
148 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1399
تصویرگر
-
جلد
شومیز

چکیده

در این داستان «توفیک هایری»، مدیر مدارس دولتی خطاب به دوستش، وکیل کلانتر (حلیل)، از دختری با نام «زهرا» سخن به میان می آورد که سال ها پیش از یک دارالمعلم نه چندان بزرگ فارغ التحصیل شده و توانسته در 25سالگی به سمت سرمعلمی یک مدرسه بزرگ دخترانه منصوب شود. او از صداقت، فداکاری و پاکی زهرا و نیز تنفر وی از پایمال کردن حقوق دیگران سخن گفته و خاطرنشان می سازد که راستی، پاکی و فداکاری این دختر، یک قابلیت گران قیمت انسانی را در درون وی کشته که همانا قابلیت ترحم کردن است و... .

گوشه ای از کتاب

قطار در ایستگاهی متوقف شده بود. آنجا بنای سنگی کوچکی در دشتی تاریک و خلوت بود. در نور کم سوی چراغی که بالای در ایستگاه روشن بود، سایه هایی در حرکت و جنب و جوش بودند. در دوردست ها صدای مقطع سوت لوکوموتیوی که داشت از پیچ ها می گذشت شنیده می شد. در کنار راه کارمندان چراغ به دست در حال گشت زدن بودند. ماجراها و هیجان های روز و تکان های مدام قطار زهرا را خسته کرده بود. این توقف کوتاه، به طور موقتی اعصابش را آرام کرد. برای مقابله با سرمای مرطوب شب که رفته رفته داشت بیشتر می شد، دکمه های پالتویش را بست و خودش را جمع کرد. سرش را تکیه داد به کنار پنجره. لحظه ای که خوابید هوا گرگ و میش بود. گفت: دخترم، نمی توانستی یک روز زودتر بیایی؟ مرحوم، سه چهار ساعت قبل از مردن بیهوش شد و دیگر به هوش نیامد. حتی آن وقت هم با ناله اسمت را زمزمه می کرد و می گفت: زهرا، زهرا! بیچاره زجر می کشید و نمی توانست جان بدهد. گفتیم اگر چیزی متعلق به دخترش پیدا کنیم و به او بدهیم شاید در آرامش روح از بدنش خارج شود. صندوقش را باز کردیم. لوازمش را زیر و رو کردیم. نوار روبانی پیدا کردیم. گفتیم احتمالاً مال زهرا خانم است. زنم در گوش مرشد افندی فریاد زد: ببینید، روبان دخترتان را پیدا کردیم، بو کنید تا آرام شوید. روبان را گذاشتیم روی صورتش. من زیاد به این چیزها باور ندارم، اما مرد به نظر می رسید که آرام شده است. کمی بعد نفسش قطع شد. دخترم، موقع مرگ زجر نکشید. با این همه کاش یک روز زودتر می آمدی. داشتند از یکی از محله های ویران ایوب سلطان می گذشتند. وَهبی افندی پای سقط شده اش را به سختی دنبال خود می کشید. هر از گاهی با تکیه به عصایش می ایستاد. زهرا با چمدان کوچکی در دست، دنبال او به راه افتاده بود. چهره اش تکیده و چشم هایش محزون بود. هیچ حرفی به زبان نمی آورد. وَهبی افندی کارمند هفتاد ساله ی بازنشسته بود. با زنش که هم سنش بود، در خانه ای کهنه و فرسوده در ایوب سلطان زندگی می کرد. وهبی افندی دورادور با مرشد افندی فامیل بود. او بود که زهرا را به استانبول صدا کرده بود. زهرا در حالی که در اسکله ی ایوب سلطان به این فکر می کرد که چگونه باید خانه ی وهبی افندی را پیدا کند، با او روبه رو شده بود. شب بود. پیرمرد درحالی که از کوچه های تنگ و تاریک و شیب دار به طرف خانه اش می رفت، پشت سر هم به او توضیح می داد: سال ها بود که نه او را دیده بودم و نه خبری داشتم. دو هفته پیش به دیدن یکی از دوستان قدیمی ام در محله ی وفا رفتم. در راه برگشت داشتم از سرازیری محله ی زَیرَک پایین می آمدم. در گوشه ای به او برخوردم. کلاهی بر سر نداشت و پاهایش عریان بود. حتی بدبخت ترین و دیوانه ترین گداها هم همچو ظاهری نداشتند. به یک اسکلت تبدیل شده بود. یک تار موی سیاه در ریش و موهای سرش نبود. به او نزدیک شدم. گفتم: مرشد افندی، تو هستی؟ این چه وضعی است؟ من را شناخت. با صدایی آهسته که به سختی می شد شنید گفت: بیمار هستم. سرفه امانم را بریده. صدایم در نمی آید… وقتی حرف می زد، صدایش می گرفت، سینه اش خس خس می کرد. گفتم: ببین چه کار کردی. ببین سرانجام خودت را به چه روزی انداختی. به صورتم نگاه کرد. گفت: راحتم بگذار، برو پی کارَت… با او خداحافظی کردم. شروع کردم به قدم زدن. اما پاهایم عقب عقب می رفت. دلم نمی آمد او را در آن حال و روز تنها بگذارم. فامیل که هیچ، حتی اگر خویشاوند هفت نسل پیش هم باشد، آدم دلش نمی آید بیچاره ای را در آن وضعیت تنها بگذارد.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک