IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
برگزیدگان ا.هنری
ویرایش
-
مترجم
زهرا سلیمی
صفحات
264 صفحه
انتشارات
وزن
286 گرم
شابک
تیراژ
800 جلد
قطع
سال
1399
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب گفت و گو با مردگان

گفت وگو با مردگان مجموعه داستان برگزیدگان جایزه ا. هنری 1991

نویسنده برگزیدگان ا.هنری
مترجم زهرا سلیمی
انتشارات کتاب نیستان
موجود
رقعی
1399
16% 396,000
332,640
کتاب گفت و گو با مردگان(نیستان)*، اثر برگزیدگان ا.هنری، با ترجمه‌ی زهرا سلیمی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب گفت و گو با مردگان

گفت وگو با مردگان مجموعه داستان برگزیدگان جایزه ا. هنری 1991

موجود
رقعی
1399
کتاب گفت و گو با مردگان(نیستان)*، اثر برگزیدگان ا.هنری، با ترجمه‌ی زهرا سلیمی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1399 توسط انتشارات کتاب نیستان، به چاپ رسیده است. این محصول به تیراژ 800 جلد، در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.
16% 396,000

332,640

گفت و گو با مردگان

اثر برگزیدگان ا.هنری

مشخصات محصول

نویسنده
برگزیدگان ا.هنری
ویرایش
-
مترجم
زهرا سلیمی
صفحات
264 صفحه
انتشارات
وزن
286 گرم
شابک
تیراژ
800 جلد
قطع
سال
1399
تصویرگر
-
جلد
شومیز

چکیده

در اثر پیش رو، ما با بیست و پنجمین مجموعه که مربوط به سال ۱۹۹۱ می شود، مواجه هستیم. در مجموعه منتخب این سال، بیست داستان می بایست به عنوان داستان های برتر، برگزیده می شد؛ و باز هم در میان نویسندگانش، نام جان آپدایک که این بار به عنوان برگزیده اول معرفی می شود و جویس کارول آتز به چشم می خورد. نتیجه ای که در همان وهله اول می توان گرفت، این است که ممارست در نویسندگی و به روز کردن اطلاعات و صد البته مهارت نگاشتن، خود می تواند دلیل برجستگی بی بدیل نویسندگان باشد.

گوشه ای از کتاب

اولین خاطره جویی از خانه، محو و نامشخص بود؛ مانند عکسی کهنه که با گذشت زمان رنگ پریده است. در طول جنگ جهانی دوم، خانواده او اتومبیل نداشتند و برای خروج از شهر آجری ای که پدرش در آن کار می کرد، مجبور بودند تا یکی کرایه کنند؛ و این موضوع آن قدر پسربچه ۱۲ ساله را خجالت زده می کرد که حتی نمی توانست به خوبی از شیشه اتومبیل به بیرون نگاه کند. پسرک در مقابل تکان های اتومبیل، بوی تند لاستیک کف خودرو و دست پدرش که رگ های آن به خوبی نمایان بود و روی دنده حرکت می کرد، با خود کلنجار می رفت. چند مایل از دهکده ای که مزرعه در آن قرار داشت، دور شده بودند. جاده آسفالت از یک تپه بالا رفت، از کنار یک کلیسای کهنه سنگی گذشت و بعد به سطح صاف رسید؛ جایی که سرعتشان را کم کردند تا از جاده خاکی به مسیرشان ادامه دهند؛ جاده خاکی به قدری ماشین را تکان می داد که سرنشینان را دچار حالت تهوع شدیدی می کرد؛ حتی یک ساختمان هم به چشم نمی خورد. هیچ نشانی از تمدن نبود. به جز تک سیم تلفن که از روی تیرها می گذشت. با یک دورِ دیگر، به یک جاده خاکیِ حتی باریک تر رسیدند. اتومبیل را متوقف کردند. جویی تا در را باز کرد همین که بوی چمن به مشامش خورد نتوانست مقاومت کند و بالا آورد. جزئیات را دقیق به خاطر نمی آورد، اما به یاد داشت که وقتی به خانه رسیدند اکثر مردم مزرعه آنجا بودند. کفش های پنبه ای و پشمی به پا داشتند و خیلی خجالت زده، مثل چهارپایانی که سرشان را پایین انداخته باشند، از سر راه آن ها کنار می رفتند. یادش می آید که آنجا دالانی وجود داشت پر از علف هرز و گِل؛ مرغ ها همیشه خدا آنجا پلاس بودند و سگ ها در روزهای گرم آنجا دست وپایشان را دراز می کردند و نفس نفس می زدند. چنین فضایی برای پسری در آن سن و سال دوست داشتنی و مجذوب کننده بود. زمانی که آن ها، آن خانه و مزرعه هشتاد هکتاری را خریدند، او ۱۳ سال داشت. در باقی مانده باغچه های مقابل ورودی خانه زعفران و لاله کاشته بودند. یک درخت انگور هم از قبل آنجا روییده بود. وقتی بزرگ تر شد، حتی یادش هم نمی آمد که چطور و چه زمانی همه این اتفاق ها رخ داده بود. البته قسمت هایی از آن دالان هنوز در طویله مانده بود. یک بار حتی قسمتی از یک ستون گچی کوچک کنده کاری شده را به عنوان یادگاری به خانه خود در نیویورک برده بود. الگوی روی ستون به شکل یک دایره بود که سوراخی در وسط داشت، یک طرفش شبیه فلش و طرف دیگرش شکل ماهی بود. رنگ های لایه لایه آن شبیه به پولک های رنگارنگ بود. این ستون مدتی روی میز آپارتمانش ماند و بعد در کمد جای گرفت، جایی که کدوهای شکسته هالووین و دفترهای قدیمی به آنجا تبعید شده بودند. او هم مانند مادرش به سختی می توانست چیزی را دور بیندازد. مطمئناً روزی را که همراه پدر و پدربزرگش دالان را خراب کرده بودند به خاطر می آورد. همان طور که کارهای قهرمانه دیگر را به یاد داشت: مثل خراب کردن دیوار بین دو اتاق طبقه ی پایین که با برداشتنش اتاق ها تبدیل به یک پذیرایی بزرگ شدند یا خراب کردن شومینه بزرگ و دودکش در آشپزخانه. جویی به یاد داشت که چطور سنگ های بزرگ را از پنجره زیر شیروانی به بیرون پرتاب می کرد.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک