کتاب
تاوان و قصه های دیگر (نقره فام/ادبیات جهان 2)،
اثر لئو نیکلایویچ تولستوی،
با ترجمهی فرزانه شفیعی،
در بازار نشر ایران، توزیع شده است.
کتاب تاوان و قصه های دیگر
تاوان و قصه های دیگر
موجود
کتاب
تاوان و قصه های دیگر (نقره فام/ادبیات جهان 2)،
اثر لئو نیکلایویچ تولستوی،
با ترجمهی فرزانه شفیعی،
در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول
در سال 1399
توسط انتشارات عنوان،
به چاپ رسیده است.
این محصول
در قطع و اندازهی رقعی،
در سایت ایده بوک قرار دارد.
پیرزنی وارد خانه شد، سخن زن را قطع کرد و گفت: هنوز هم نمی دانیم که آیا او انسان بود یا فرشته های که خدا فرستاده بود. به همه محبت می کرد، برای همه دل می سوزاند. رفت و نمی دانیم برای چه کسی دعا کنیم. یادم می آید که منتظر مرگ بودم، اما دیدم که مردی وارد شد؛ ساده احوال بود، سرش مو نداشت و آب می خواست. منِ گناهکار فکر کردم دزد است.
گوشه ای از کتاب
آلیوشکا پسر کوچک تر خانواده بود. به او لقب گارشوک داده بودند، چون زمانی مادرش او را با یک ظرف سفالی شیر به خانه ی همسر دیاکن فرستاد، اما پای آلیوشا به چیزی گیر کرد، ظرف از دستش افتاد و شکست. مادر او را به باد کتک گرفت و از همان موقع بچه ها اسمش را «گارشوک» یعنی ظرف سفالی دهن گشاد گذاشتند. این اسم تا آخر روی آلیوشا ماند.
آلیوشا ریزاندام، لاغر و بلبله گوش بود و بینی بزرگی داشت. بچه ها او را مسخره می کردند و می گفتند: «بینی آلیوشکا شبیه دماغ سگ نر روی تپه است.» در روستا مدرسه ای بود که کاری برای باسواد شدن آلیوشکا انجام نداد، زیرا آلیوشکا اصلاً وقت درس خواندن نداشت. برادر بزرگ ترش در شهر نزد تاجری زندگی می کرد و آلیوشکا از کودکی مشغول کمک به پدر شد. شش ساله بود که همراه خواهرش برای چراندن گوسفندان و گاو به صحرا رفت. کمی که بزرگ تر شد شب و روز از اسب ها مراقبت می کرد. از دوازده سالگی زمین شخم می زد و محصول درو می کرد. بدنش ضعیف بود، اما از عهده ی کارها برمی آمد. همیشه شاد بود. بچه ها دستش می انداختند، اما او در پاسخ سکوت می کرد یا می خندید. اگر پدر او را سرزنش می کرد، بدون هیچ جوابی می شنید و می پذیرفت. همین که سرزنش ها تمام می شد، لبخندی می زد و به کارش ادامه می داد.
زمانی که آلیوشا دوازده ساله شد، برادرش را به خدمت سربازی بردند. پدر، آلیوشا را به جای برادر بزرگ تر برای کار نزد تاجر برد. کفش های کهنه ی برادر، کلاه پدر و یک بالاپوش بلند به آلیوشا دادند و با هم راهی شهر شدند. آلیوشا از لباس هایی که به تن داشت چندان راضی نبود. تاجر از دیدن آلیوشا با ظاهر نامرتب، نگاهی از سر ناخرسندی به او انداخت و خطاب به پدر گفت: «من فکر کردم به جای سیمیون یک آدم درست و حسابی می فرستی. این چه تحفه ای است که برایم آورده ای؟! به چه دردی می خورد؟»
– او همه کار بلد است. اسب گاری زین می کند، درشکه می راند، سخت کار می کند. به ظاهرش نگاه نکنید، بدنش ورزیده است.
– بسیار خب، ببینیم چه می کند!
– مهم تر از همه اینکه حاضر جواب نیست و جربزه ی کار کردن دارد.
– چه کارت کنم! خب بماند.
به این ترتیب آلیوشا نزد تاجر ماند. تاجر خانواده ی بزرگی نداشت: خانم خانه، مادر پیر، پسر بزرگ که همسر داشت، ساده و مؤدب بود و در کارها به پدر کمک می کرد؛ پسر دیگر که دبیرستان را به پایان رسانده و به دانشگاه رفته بود و البته از دانشگاه اخراجش کرده بودند و در خانه می ماند و یک دختر دبیرستانی.
در نگاه اول هیچ کس از آلیوشا خوشش نیامد. او خیلی دهاتی به نظر می رسید، بدلباس بود و آداب معاشرت نمی دانست. همه را با لفظ «تو» خطاب می کرد، اما در مدتی کوتاه همه به او عادت کردند. بیشتر از یک برادر به آن ها خدمت می کرد؛ حاضرجواب نبود؛ او را دنبال هرکاری می فرستادند، همه ی دستورها را سریع و با میل و رغبت انجام می داد. بدون لحظه ای استراحت از یک کار به سراغ کار دیگر می رفت.
زاده نُهُمین روز سپتامبر ۱۸۲۸ در یاسنایا پالیانا در روسیه و در خانوادهای با پیشینهای قدیمی و اسم و رسمدار. پدر تولستوی کُنت بود و مادرش شاهزاده خانمی به نام ماریا نیکولایونا والکونسکایا. تولستوی خیلی زود پدر و مادرش را از دست داد. مادر را زمانی که فقط ۲ ساله بود و پدرش هم زمانی که تنها ۹ سال داشت از دست داد. از این رو، سایهی سنگین مرگ از همان کودکی قدرتش را به تولستوی نشان داد. بعد از فوت پدر بود که عمهاش تاتیانا سرپرستیِ این پسربچه را به عهده گرفت.
در این بین، تحصیلات تولستوی تا زمان دانشگاه خوب پیش میرفت و با فرارسیدن زمان تحصیلات دانشگاهی، او ابتدا در رشتهی زبانهای شرقی در دانشگاه قازان شروع به تحصیل کرد؛ اما پس از چندی، با انصراف از این رشته، به تحصیل در رشتهی حقوق پرداخت، انتخابی که چندان ثمرهای نداشت و تولستوی پس از چندی به زادگاه خود بازگشت.
در سال ۱۸۵۱ لف تولستوی در ارتش ثبتنام کرد و بلافاصله به همراه ارتش روس راهی مأموریت قفقاز شد. تابستان سال ۱۸۵۱ بود که تولستوی نخستین داستان خود را نوشت و نامش را «کودکی» گذاشت و یک سال بعد، آن را در مجلهی معاصر چاپ کرد.
دوران خدمت در ارتش، زمانی است که تولستوی به شکل حرفهای درگیر فرآیند نوشتن میشود. شرکت در مأموریتهای گوناگون سبب میشود تا او با شناخت بیشتر مردم و فضاهای گوناگون، دستمایهی خوبی برای داستانهای خود پیدا کند. در این بین، نگاه جستوجوگرانهی او نیز به کمکش میآید تا در اوضاع و احوال زندگی و زمانهی انسان روس دقیقتر شود.
تولستوی بعدها سعی کرد تا همین نگاه دقیق به مردم را در سفرهایی که در یک بازه زمانی ۶ ماهه به کشورهایی همچون انگلستان، فرانسه، آلمان، سوییس و ایتالیا داشت تکرار کند. تجربهای که بعدها بهخوبی تأثیراتش را در شاهکارش «جنگ و صلح» مشاهده میکنیم.
تولستوی را میتوان نویسندهای دانست که در زمان حیات خود، در چهارچوب مرزهای روسیه تحت فشار حاکمیت تزاری بود، اما خارج از این چهارچوب و در کشورهای دیگر، او نویسندهای محبوب و بزرگ به حساب میآمد. حکومت تزاری آثارش را توقیف میکرد و پلیس تزاری به دقت او را زیر نظر داشت. حتی در برههای او را به روانپریشی متهم کردند، اما با گذشت زمان، نام تولستوی برای همیشه در صفحات تاریخ ماندگار شد و حاکمیت تزارها در دل همین تاریخ برای همیشه از میان رفت.
در حال حاضر مطلبی درباره فرزانه شفیعی
در دسترس نمیباشد. همکاران ما در بخش
محتوا،
به
مرور،
مترجمان را بررسی و مطلبی از آنها را در این بخش قرار خواهند داد. با توجه
به
تعداد
بسیار
زیاد
مترجمان این سایت، درج اطلاعات تکمیلی، نقد و بررسی تمامی آنها، کاری
زمانبر
خواهد
بود؛
لذا
در
صورتی که کاربران سایت برای مطلبی از مترجم، از طریق صفحه
ارتباط با ما
درخواست دهند، تهیه و درج محتوای برای آن مترجم در اولویت
قرار
خواهد
گرفت.ضمنا
اگر شما کاربر ارجمندِ سایت ایدهبوک، این مترجم را می شناسید یا حتی اگر
خود،
مترجم
هستید
و
تمایل دارید با مطلبی جذاب و مفید، سایرین را به مطالعهی کتاب ترغیب و
دعوت
کنید،
می
توانید
محتوای مورد نظرتان را از صفحه ارتباط با ما
ارسال
نمایید.
دیدگاه کاربران
دیدگاه شما
پرسش خود را بپرسید
درباره این محصول سوال دارید؟ پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک