IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
مارگارت اتوود
ویرایش
-
مترجم
سهیل سمی
صفحات
463 صفحه
انتشارات
وزن
618 گرم
شابک
تیراژ
3000 جلد
قطع
سال
1404
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب سرگذشت ندیمه نشر ققنوس

سرگذشت ندیمه

نویسنده مارگارت اتوود
مترجم سهیل سمی
انتشارات ققنوس
موجود
رقعی
1404
690,000

معرفی محصول

داستان سرگذشت ندیمه پس از ترور رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا به ضرب گلوله و به قتل رساندن همه اعضای کنگره انقلابی در کشور رخ می دهد. قانون اساسی رسمی کشور لغو می شود و حکومتی تمامیت خواه و مسیحی به نام گیلاد شکل می گیرد. مرزهای کشور بسته می شود. راه فراری وجود ندارد. زنان هدف اصلی ظلم حکومت محسوب می شوند و حقوق و آزادی های فردی آنان به شدت نقض می شود. آن ها اجازه کار در خارج از خانه، مالکیت دارایی های خود، و ارتباط با دیگران را طبق قانون جدید از دست می دهند و بر اساس وضعیت تأهل و باروری خود مورد سنجش قرار می گیرند. در این وضعیت دیکتاتوری است که خواننده ناگهان با شخصیتی جدید آشنا می شود. این شخصیت اصلی یک ندیمه است و طبق روال معمول یکی از دارایی های ارباب خانه محسوب می شود. «آفرد»، شخصیت اصلی داستان چیز زیادی درباره زندگی خود به دیگران نمی گوید. تنها چیزی که از او می دانیم این است که قبلاً با یک مرد مطلقه ازدواج کرده بود اما ازدواجش توسط حکومت لغو شده است. به همین دلیل کودک وی از او ستانده و به یک خانواده دیگر بخشیده و خود وی نیز دستگیر می شود. در این کتاب با زندگی روزانه این شخصیت آشنا خواهیم شد و او دریچه ای برای ورود به زندگی در«گیلاد» است.

کتاب سرگذشت ندیمه نشر ققنوس

سرگذشت ندیمه

موجود
رقعی
1404

معرفی محصول

داستان سرگذشت ندیمه پس از ترور رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا به ضرب گلوله و به قتل رساندن همه اعضای کنگره انقلابی در کشور رخ می دهد. قانون اساسی رسمی کشور لغو می شود و حکومتی تمامیت خواه و مسیحی به نام گیلاد شکل می گیرد. مرزهای کشور بسته می شود. راه فراری وجود ندارد. زنان هدف اصلی ظلم حکومت محسوب می شوند و حقوق و آزادی های فردی آنان به شدت نقض می شود. آن ها اجازه کار در خارج از خانه، مالکیت دارایی های خود، و ارتباط با دیگران را طبق قانون جدید از دست می دهند و بر اساس وضعیت تأهل و باروری خود مورد سنجش قرار می گیرند. در این وضعیت دیکتاتوری است که خواننده ناگهان با شخصیتی جدید آشنا می شود. این شخصیت اصلی یک ندیمه است و طبق روال معمول یکی از دارایی های ارباب خانه محسوب می شود. «آفرد»، شخصیت اصلی داستان چیز زیادی درباره زندگی خود به دیگران نمی گوید. تنها چیزی که از او می دانیم این است که قبلاً با یک مرد مطلقه ازدواج کرده بود اما ازدواجش توسط حکومت لغو شده است. به همین دلیل کودک وی از او ستانده و به یک خانواده دیگر بخشیده و خود وی نیز دستگیر می شود. در این کتاب با زندگی روزانه این شخصیت آشنا خواهیم شد و او دریچه ای برای ورود به زندگی در«گیلاد» است.

690,000

فهرست

کتاب سرگذشت ندیمه اثر مارگارت اتوود ترجمه سهیل سمی نشر  ققنوس منتشر شده است. 
این کتاب خاطرات ندیمه ای به نام افرد در دوران حکومت تئوکراتیک جلید است . نویسنده در این کتاب در پایان قرن بیستم در آمریکا حکومتی بنا می کند که در آن قدرت در دست گروهی از نخبگان جامعه آن روز قرار می گیرد. دولت حاکم ازدواج دوم را غیرقانونی و زنا اعلام می کند و زنان بسیاری دستگیر می شوند و به بهانه عدم صلاحیت اخلاقی فرزندان آن ها مصادره و در اختیار زوج های بی فرزند از طبقه بالا که مشتاق تداوم نسل خود هستند قرار می دهد. 

مشخصات محصول

نویسنده
مارگارت اتوود
ویرایش
-
مترجم
سهیل سمی
صفحات
463 صفحه
انتشارات
وزن
618 گرم
شابک
تیراژ
3000 جلد
قطع
سال
1404
تصویرگر
-
جلد
شومیز

چکیده

"در داستان حاضر "افرد" ندیمه ای است که در حکومت تئوکراتیک کشوری تخیلی به نام جلید روزگار می گذراند. او اجازه دارد روزی یکبار برای خرید در بازار از خانه فرمانده و همسرش خارج شود. بازاری که در آن تصاویر جای کلمات را گرفته اند؛ زیرا زنان، دیگر حق خواندن ندارند. ندیمه ماهی یک بار به بستر می رود و دعا می کند که از فرمانده آبستن شود؛ چون در عصری که زاد و ولد کاهش پیدا کرده، ارزش افراد وسایر ندیمه ها تنها به باروری رحم آنهاست. افراد سال های پیش را به خاطر دارد. ایامی که با همسرش "لوک"، زندگی می کرد و با او نرد عشق می باخت؛ ایامی که با دخترش بازی و از او مراقبت می کرد؛ ایامی که شغلی داشت و درآمدی؛ و از حق آموختن بهره مند بود؛ ولی حالا همه این ها به باد رفته است... سرگذشت ندیمه رمانی است آمیخته به طنز، هراس و هشدار که از آمیزش تیره و تار سیاست و روابط زن و مرد... پرده برمی دارد...".

گوشه ای از کتاب

در اتاقی می خوابیدیم که زمانی سالن ورزش بود. روی کف چوبی لاک و الكل خورده سالن خطوط و دایره هایی دیده می شد که در گذشته برای مسابقات کشیده بودند. حلقه های تور بسکتبال هنوز بود، اما از خود تورها خبری نبود. دورتادور سالن برای تماشاچی ها بالكن ساخته بودند. احساس می کردم بوی تند عرق، آمیخته به بوی شیرین آدامس و عطر دختران تماشاچی آن زمان در مشامم مانده است. از روی عکس ها معلوم بود که دخترها ابتدا دامن های بلند، بعد مینی ژوپ و بعد شورت داشته اند، و سرانجام گوشواره و موهای رنگ شده سبز سیخ سیخ. در همین سالن مجالس رقص برپا می کرده اند: نغمه ممتد موسیقی بانوای لایه لایه نامحسوس، در سبک های مختلف و با پیش زمینه ای از آوای طبل ها. ضجه ای حزن انگیز، حلقه های گل کاغذی، آدمک های مقوایی و توپ چرخانی از آینه که گرد نور بر سر حضار در حال رقص می پاشید. سالن شاهد معاشقه های قدیمی، تنهایی و انتظار بود، انتظار برای چیزی بی شکل و بی نام. هنوز آن اشتياق را به خاطر دارم، اشتیاق چیزی که همواره در شرف روی دادن بود و به هیچ وجه به دستانی که آنجا و آن زمان در فضای کوچک پشت خانه یا دورتر، در پارکینگ یا اتاق تلویزیون، تنمان را لمس می کرد ربطی نداشت، تلویزیونی که صدایش کم می شد و فقط نور تصاویرش روی تنهای پر تب وتاب سوسو می زد. در تب اشتياق آینده می سوختیم. شعله این عطش سیری ناپذیر چطور در وجودمان روشن شده بود؟ حسی که فضا را آکنده بود؛ این حس حتى هنگام تلاش برای خوابیدن روی تخت های سفری نیز با ما بود، تخت ها را بافاصله چیده بودند تا نتوانیم باهم حرف بزنیم. ملافه هایمان فلانل بود، مثل ملافه بچه ها. پتوهای ارتشی داشتیم، پتوهای قدیمی که مارک يو. اس. رویشان را هنوز می شد خواند. لباس هایمان را تمیز و مرتب تا می کردیم و روی عسلی های پای تخت می گذاشتیم. نور چراغ ها را کم می کردند، اما نه خاموش. عمه سارا و عمه اليزابت مدام در اتاق گشت می زدند. باتوم های برقی شان از تسمه های کمربندهای چرمی شان آویزان بود. اسلحه نداشتند، حتی آن قدر مورد اعتماد نبودند که اسلحه تحویل بگیرند. اسلحه مختص نگهبان ها بود که از بین فرشته ها انتخاب می شدند. نگهبان ها به جز مواقعی که فراخوانده می شدند اجازه نداشتند وارد ساختمان شوند و ما به استثنای مواقع پیاده روی در زمین فوتبال اجازه نداشتیم از آن خارج شویم. دورتادور زمین فوتبال حصار و روی حصار سیم خاردار کشیده بودند. دو بار در روز و هر بار دو به دو در زمین فوتبال قدم می زدیم. فرشته ها بیرون زمین و پشت به ما می ایستادند. از آن ها می ترسیدیم؛ نه، فقط ترس نبود. کاش نگاهمان می کردند. کاش می توانستیم با آن ها حرف بزنیم. آن زمان فکر می کردیم اگر این طور می شد، چیزی تغییر می کرد، معامله ای انجام می شد یا بده بستانی. به هرحال ما هنوز بدن هایمان را داشتیم. اما این ها همه وهم و تخیل بود. یاد گرفتیم بدون صدا زمزمه کنیم. در هوای نیمه تاریک وقتی فرشته ها حواسشان به ما نبود، می توانستیم بازوهایمان را دراز کنیم و دستان هم را لمس کنیم. لب خوانی را هم یاد گرفتیم. سرمان را کج روی بالش می گذاشتیم و به دهان هم خیره می شدیم، بعد اسممان را به یکدیگر می گفتیم: آلما. چین. دولورس. مویرا. جون.

دیدگاه کاربران

1 نظر
علی شاهی پور
پیشنهاد می‌کنم
جذابیت ظاهری 5/5
جذابیت محتوایی 4/5
ارزش خرید 5/5

در مورد حکومتی تئوکراتیک و مستبد

میانسال (36 تا 50 ساله)
دیدگاه شما
CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک