IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
مسعود لعلی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
96 صفحه
انتشارات
وزن
141 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1401
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب قصه هایی برای از بین بردن غصه ها 1

معرفی کتاب قصه هایی برای از بین بردن غصه ها 1

نویسنده مسعود لعلی
انتشارات بهار سبز
موجود
رقعی
1401
115,000

معرفی محصول

قصه درمانی و راه و رسم زندگی از جنبه های روان شناسی موضوع نوشتار حاضر است. نگارنده در کتاب حاضر ضمن آوردن جمله ها و اشعاری از بزرگان جهان، ۳۸ داستان کوتاه برای به دست گرفتن سرنوشت عاطفی ذکر کرده و راه های مدیریت روحیه و از بین بردن احساسات منفی را در قالب داستان بیان کرده است. داستان ها متناسب با روحیة افراد و در موقعیت های مختلف از جمله زمان شادمانی، ناآرامی، دلتنگی، خستگی، شکست، ناامیدی، روابط مؤثر، بروزهای چالش برانگیز و... به رشتة تحریر در آمده است.

کتاب قصه هایی برای از بین بردن غصه ها 1

معرفی کتاب قصه هایی برای از بین بردن غصه ها 1

موجود
رقعی
1401

معرفی محصول

قصه درمانی و راه و رسم زندگی از جنبه های روان شناسی موضوع نوشتار حاضر است. نگارنده در کتاب حاضر ضمن آوردن جمله ها و اشعاری از بزرگان جهان، ۳۸ داستان کوتاه برای به دست گرفتن سرنوشت عاطفی ذکر کرده و راه های مدیریت روحیه و از بین بردن احساسات منفی را در قالب داستان بیان کرده است. داستان ها متناسب با روحیة افراد و در موقعیت های مختلف از جمله زمان شادمانی، ناآرامی، دلتنگی، خستگی، شکست، ناامیدی، روابط مؤثر، بروزهای چالش برانگیز و... به رشتة تحریر در آمده است.

115,000

قصه هایی برای از بین بردن غصه ها 1

اثر مسعود لعلی

مشخصات محصول

نویسنده
مسعود لعلی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
96 صفحه
انتشارات
وزن
141 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1401
تصویرگر
-
جلد
شومیز

مقدمه

روزی روزگاری «حقیقت» لخت و عور در کوچه ها پرسه میزد. به همین خاطر کسی تحویلش نمی گرفت و به خانه اش راه نمیداد هر موقعی هم که کسی چشمش به او می افتاد فوری صورتش را برمیگرداند و فرار را بر قرار ترجیح میداد.
روزی موقعی که حقیقت غمگین و افسرده آواره کوچه ها شده بود به «قصه» برخورد قصه لباسهای شیک و پیک و رنگارنگی بر تن داشت قصه با دیدن حقیقت گفت: «ببینم چه شده؟ چرا اینقدر گرفته و غمگین هستی؟
حقیقت به تلخی گفت: «آه ،برادر اوضاعم خرابه خیلی خرابه دیگه پیر شده ام خیلی پیر شده ام کسی تحویلم نمیگیرد دیگر کسی با من کاری ندارد. قصه با شنیدن حرفهای حقیقت گفت: ببین دوست عزیز مردم به خاطر پیری از تو پرهیز نمیکنند. من هم مثل تو پیرم اما هر چه بیشتر پیر میشوم مردم بیشتر از پیش از من دلشاد میشوند من رازی را با تو در میان خواهم گذاشت که تو را از این رو به آن رو خواهد کرد ببین دوست عزیز همه خواستار تغییر لباس و شیکی و پیکی تو هستند. بیا یک دست لباس درست و حسابی به تو بدم تا تنت کنی و ببینی مردمی که از تو گریزان بودند چگونه تو را به خانه هایشان دعوت میکنند و چگونه از تو پذیرایی میکنند. حقیقت به اندرز قصه گوش داد و لباس عاریتی او را به تن کرد. از آن زمان به بعد حقیقت و قصه دست در دست هم به شادی و شادمانی زیستند و چنان جفت خوبی برای هم شدند که همه مردم از هر دوی آنها خوششان آمد.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک