IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
کاترین سنتر
ویرایش
-
مترجم
محمدمهدی
صفحات
360 صفحه
انتشارات
وزن
413 گرم
شابک
تیراژ
1000 جلد
قطع
سال
1404
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب بادیگارد نشر کوله پشتی

معرفی کتاب بادیگارد نشر کوله پشتی

نویسنده کاترین سنتر
مترجم محمدمهدی
انتشارات کوله پشتی
موجود
رقعی
1404
17% 699,000
580,170
کتاب بادیگارد، اثر کاترین سنتر، با ترجمه‌ی محمدمهدی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب بادیگارد نشر کوله پشتی

معرفی کتاب بادیگارد نشر کوله پشتی

موجود
رقعی
1404
کتاب بادیگارد، اثر کاترین سنتر، با ترجمه‌ی محمدمهدی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1404 توسط انتشارات کوله پشتی، به چاپ رسیده است. این محصول به تیراژ 1,000 جلد، در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.
17% 699,000

580,170

بادیگارد نشر کوله پشتی

اثر کاترین سنتر

مشخصات محصول

نویسنده
کاترین سنتر
ویرایش
-
مترجم
محمدمهدی
صفحات
360 صفحه
انتشارات
وزن
413 گرم
شابک
تیراژ
1000 جلد
قطع
سال
1404
تصویرگر
-
جلد
شومیز

چکیده

هانا هوایش را دارد. هانا بروکس بیشتر شبیه معلم های مهدکودک است تا کسی که بتواند با دربازکن، خودکار یا دستمال سفره کسی را بکشد. ولی حقیقت این است که او مأمور حفاظت اجرایی (یا همان «بادیگارد») است و به تازگی استخدام شده تا از ستاره ی نام آشنا، جک استیپلتن، در برابر مزاحم میان سالش که پرورش دهنده ی سگ های کورگی است محافظت کند. جک دلش را برده. جک استیپلتن نامی آشنا برای همه است؛ از او در سواحل دور دنیا عکس های دزدکی گرفته اند و به این مشهور است که ـ در کنار باقی چیزها ـ حین بیرون آمدن از میان امواج، مثل خدایان رومی می درخشد؛ ولی چند سال قبل، بر اثر اتفاق خانوادگی غم انگیزی از دید مردم ناپدید شد و با جامعه قطع ارتباط کرد. آن ها رازی دارند. وقتی مادر جک بیمار می شود، او به مزرعه ی خانوادگی شان در تگزاس می آید تا کمک کند. فقط یک نکته: او نمی خواهد خانواده اش در مورد مزاحم یا بادیگاردش چیزی بفهمند؛ برای همین است که هانا - علی رغم میل باطنی اش - برای پوشش، نقش دختر مورد علاقه ی جک را می پذیرد. البته آدم قبلی زندگی اش، مثل عوضی ها، به او می گوید که هیچ کس باور نخواهد کرد. مگر چه مشکلی ممکن است پیش بیاید؟؟؟ خود هانا به زحمت می تواند باور کند، ولی هرچه بیشتر با جک وقت می گذراند، همه چیز به نظر واقعی و واقعی تر می شود. اما یک دل شکستگی در انتظارش است؛ چرا که محافظت از جک برای هانا ساده است، ولی محافظت از قلب خودش که مدت هاست به آن بی توجهی شده؟ سخت ترین کاری است که تابه حال انجام داده.

مقدمه

آرزوی مادرم هنگام مرگ برایم این بود که به سفر بروم.
دسته ای از موهایم را پشت گوشم زد و گفت: «فقط برو باشه؟ فقط بلیت رزرو کن و برو، مثل آدم های معمولی.»
هشت سال بود که سفر نرفته بودم ولی گفتم باشه.» همان طور که وقتی مادر مریضتان چیزی درخواست می کند به او می گویید. بعد، طوری که انگار مذاکره میکنیم اضافه کردم: «حالا یه سفر میرم.»
البته که آن زمان نمی دانستم این آرزوی هنگام مرگ اوست. فکر میکردم فقط وسط های شب در بیمارستان در حال گفت و گو با هم هستیم. ولی بعد ناگهان شب بعد از خاک سپاری اش رسید نمیتوانستم بخوابم و در تختم پهلو به پهلو میشدم و آن لحظه مدام به یادم می آمد؛ طوری که به چشمانم نگاه کرده و دستم را فشرده بود تا معامله را ببندد طوری که انگار سفر رفتن چیز مهمی بود. حالا ساعت سه صبح است. لباسهای مراسم خاکسپاری ام روی صندلی آویزان شده روی تخت بلند و بدون هیچ مخاطبی گفتم: «باشه باشه.»
از ساعت دوازده تا حالا منتظر بوده ام که خوابم ببرد.
بعد روی شکم به آن سمت خزیدم تا لپ تاپم را از روی زمین بردارم و در نور آبی صفحه با چشمانی نیمه بسته برای ارزانترین بلیت هواپیما به هر جایی جست و جوی سریعی کردم و سایتی با لیستی از پروازهای مستقیم به قیمت هفتادوشش دلار پیدا کردم
صفحه را طوری بالا و پایین میکردم که انگار دارم رولت بازی میکنم به صورت اتفاقی
روی تولید و در اوهایو متوقف شدم و روی «خرید کلیک کردم.

گوشه ای از کتاب

سمی روی صندلی شاگرد نشسته بودم و زانوهایم را به هم فشرده بودم و حس میکردم
خودم نیستم. در مقابل، چک استیپلتن به طرز خوشایندی روی صندلی راننده لم داده بود و با یک دستش فرمان را نگه داشته بود و مثل قهرمانهای بدن سازی فضای زیادی را گرفته بود. موهایش مغرورانه شانه نشده بودند. آدامس میجوید عینک آفتابی خلبانی زده بود، انگار از وقتی به دنیا آمده بود آن را داشت.
داشتیم به مزرعه می رفتیم با خود فکر میکردم او تیپ کابوی ها را بزند، ولی بیشتر به نظر می رسید در حال رفتن به تعطیلات در کیپ است یک پولوشرت آبی چسبان و شلوار کتان خاکی رنگ به تن و یک جفت کفش کالج بدون جوراب به پا داشت.
درست است من در هیوستن بزرگ شده بودم شاید فکر کنید قبلاً به مزرعه رفته ام، ولی حقیقت این است که نه به برج ایفل آکروپلیس تاج محل و شهر ممنوعه در پکن رفته بودم ولی هیچ وقت در تگزاس به مزرعه نرفته بودم. فکر کنم همیشه بیش از حد درگیر فرار بوده ام؛ تا به الان.
به پوست زانوهایم دست زدم نگران بودم که زیادی بیرون باشند. باید شلوار جین می پوشیدم؟ باید نگران مارهای زنگی باشم؟ مورچه های آتشین چطور؟ کاکتوس ها چه؟
یک جفت چکمه کابویی قرمز رنگ داشتم که مادرم در تولد هجده سالگی ام به من هدیه داده و گفته بود که هر دختر تگزاسی باید یه جفت چکمه داشته باشد. هیچ وقت تا به الان دلیل خوبی برای پوشیدنشان نداشتم آنها جزئی از لباسهایی نبودند که برای این نقش انتخاب کردم ولی محض احتیاط برشان داشتم خوب نبود؟ اگر آنها را در مزرعه نمی پوشیدم دیگر هیچ جا نمی پوشید
شاید باید میپوشیدمشان حداقل برای محافظت در برابر رتیلها دیدم که جک از پشت عینک آفتابی اش نگاهی به من انداخت پرسید: «استرس داری؟»

پشت جلد

هانا هوایش را دارد.
هانا بروکس بیشتر شبیه معلم های مهد کودک است تا کسی که بتواند با در بازکن، خودکار یا دستمال سفره کسی را بکشد. ولی حقیقت این است که او مأمور حفاظت اجرایی (یا همان «بادیگارده) است و به تازگی استخدام شده تا از ستاره نام آشنا، چک استیلتن، در برابر مزاحم میانسالش که پرورش دهنده سنگ های کورگی است محافظت کند.
چک دلش را برده
چک استیپلین نامی آشنا برای همه است. از او در سواحل دور دنیا عکس های دزدکی گرفته اند و به این مشهور است که در کنار باقی چیزها حین بیرون آمدن از میان امواج، مثل خدایان رومی می درخشد ولی چند سال قبل بر اثر اتفاق خانوادگی غمانگیزی از دید مردم ناپدید شد و با جامعه قطع ارتباط کرد.
آنها رازی دارند. وقتی مادر چک بیمار می شود. او به مزرعه خانوادگی شان در تگزاس می آید تا کمک کند فقط یک نکته او نمی خواهد خانواده اش در مورد مزاحم با بادیگاردش ش چیزی بفهم بفهمند؛ برای همین است که دختر مورد علاقه جک چگاه را می دارد البته آدم هانا - علی رغم میل باطنی اش برای پوشش نقش دختر سی بر نخواهد کرد
مگرچه مشکار سین است پیش بیاید؟؟؟ ر واقعی خود ها تا به زحمت می تواند باور کنند. ولی هر چه بیشتر با جک وقت میگذراند همه چیز به نظر را و واقعی تر می شود. اما یک دل شکستگی در انتظارش است چرا که محافظت از جک برای هانا است ولی محافظت از قلب خودش که مدت هاست به آن بی توجهی شده سخت ترین هانا ساده کاری است که تا به حال انجام داده

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک