IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
بختیار علی
ویرایش
-
مترجم
مریوان حلبچه ای
صفحات
392 صفحه
انتشارات
وزن
446 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1401
تصویرگر
-
جلد
گالینگور

کتاب آخرین انار دنیا نشر ثالث

آخرین انار دنیا

نویسنده بختیار علی
مترجم مریوان حلبچه ای
انتشارات ثالث
موجود
رقعی
1401
21% 780,000
616,200
کتاب آخرین انار دنیا /ثالث، اثر بختیار علی، با ترجمه‌ی مریوان حلبچه ای، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب آخرین انار دنیا نشر ثالث

آخرین انار دنیا

موجود
رقعی
1401
کتاب آخرین انار دنیا /ثالث، اثر بختیار علی، با ترجمه‌ی مریوان حلبچه ای، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1401 توسط انتشارات ثالث، به چاپ رسیده است. این محصول در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.
21% 780,000

616,200

آخرین انار دنیا نشر ثالث

اثر بختیار علی

مشخصات محصول

نویسنده
بختیار علی
ویرایش
-
مترجم
مریوان حلبچه ای
صفحات
392 صفحه
انتشارات
وزن
446 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1401
تصویرگر
-
جلد
گالینگور

چکیده

کتاب حاضر، رمانی است که در فضایی جنگ زده ترسیم می شود، چیزی شبیه فیلم های آخرالزمانی که دنیا در جنگ های داخلی می سوزد، این فضاسازی ها در صفحه این رمان خواندنی به راحتی احساس می شود. راوی داستان «مظفر صبحگاهی» است که 21 سال از بهترین سال های زندگی خود را در زندانی در قلب بیابان گذرانده، «مظفر» که از روی عرشه سرگردانی داستان زندگی خود را پس از آزادی برای ما تعریف می کند پیش از اسارت، فرزندش «سریاس صبحگاهی» را به «یعقوب صنوبر» می سپارد. راوی به دنبال پسرش داستان زندگی اطرافیان خود و پسرش را برای مخاطب بازگو می کند. اما وی بعد از مدتی متوجه می شود تنها یک «سریاس» در دنیا وجود ندارد.

گوشه ای از کتاب

از همان صبح روز اول فهمیدم اسیرم کرده است. درون کاخی، در میان جنگلی پنهان به من گفت در بیرون بیماری کشنده ای شایع شده است. وقتی دروغ می گفت همه پرندگان به پرواز در می آمدند. از بچگی همین طور بود، هر وقت دروغ می گفت اتفاق غریبی می افتاد: باران می بارید، درختان سقوط می کردند یا پرندگان جملگی بالای سرمان به پرواز در می آمدند. من در کاخ بزرگی اسیر او بودم. کتاب های بسیاری برایم آورد و گفت این ها را بخوان. گفتم: «بگذار بروم بیرون.» گفت: «تمام دنیا را بیماری فرا گرفته است، مظفر صبحدم در این جا توی این دنیای زیبا بنشین، این همان کاخی است که من برای خودم ساخته ام… برای خودم و فرشته هایم… برای خودم و شیطان هایم… در اینجا بنشین و آرام بگیر… فرشته های من برای تو، شیطان های من نیز برای تو… بیرون طاعون است باید از آن دور باشید… دور، متوجه شدید، باید از طاعون ها دور باشی.» من در آنجا از طاعون دور بودم. از بچگی این طور بودیم او چیزهای خود را برای من می گذاشت من هم چیزهای خودم را برای او. یعقوب صنوبر، مردی که وقتی به آسمان نگاه می کند چیزی اتفاق می افتد، ابری ناگهان پیدا می شود، شهابی به حرکت در می آید، نوری سریع تر از سرعت معمولی اش به درون دلمان راه می یابد، یا شبی زودتر از موعد فرا می رسد. طبیعت با او هیچ وقت چون خود نبوده است، من خیلی وقتها همسفرش بودم. او بر تمام راه ها و جاده ها استیلائی جادوگرانه داشت. می توانست چند شبانه روز ما را از راهی ببرد بدون آن که احساس گرسنگی کنیم. من تنها همقطار قدیمی او بودم… از بچگی او را می شناختم. آنهای دیگر که همراه ما می جنگیدند، جوان بودند. بعدها نیمی دشمنش می شدند و بقیه نوکری اش را می کردند، نمی دانم داستان من و یعقوب صنوبر از کجا شروع می شود… بیست و یک سال زندان جز چند خاطره چیزی برایم باقی نگذاشت. بیست و یک سال زندان از من به تمامی یک برده ساخت… در آن بیست و یک سال، او تنها کسی بود که روی تکه کاغذی برایم نامه می فرستاد. می نوشت: «وقتی بیرون آمدی مدتی باید در زیباترین قصر جهان زندگی کنی.» سال به سال آن نامه ها را برایم می فرستاد، اسمش را نمی نوشت، یا می نوشت: «دوستی که دلتنگ توست» یا در انتهای نامه همانند گذشته پرنده ای می کشید. سال به سال حس می کردم در آن دست خط چیزی روی می دهد؛ دگرگونی ای آرام و بطئی. در طول آن بیست و یک سال جز نوشته های او چیزی از بیرون به دستم نمی رسید تا از اوضاع باخبر شوم، آن نوشته ها تنها راه مطلع شدنم از اوضاع جهان بود. او بیست و یک سال همان جملات را برایم می نوشت. بیست و یک سال تمام از بیرون یک جمله به دستم می رسید، اما هربار معنای دیگری برایم داشت. از دیدن خطش دگرگونی روحی یعقوب را حس می کردم. یعقوب صنوبر مردی بود لبریز از تخیلات. اولین شب آن قصر سرد و ساکت و ترسناک بود، بیست و یک سال به تنهایی سرکرده بودم. بیست و یک سال سکوت کرده بودم، در آن بیست و یک سال زحمات فراوانی کشیدم زبانم را فراموش نکنم. نه، زبانم را فراموش نکردم، بلکه در آن سال های دور و دراز زندان وقت آن را داشتم تا زبان دیگری خلق کنم؛ زبانی شاعرانه. وقتی بیرون آمدم می توانستم هر چیزی بگویم، اما جوری دیگر، طوری که بعضی وقت ها درک نمی شد. وقتی بیرون آمدم بوی صحرا به خود گرفته بودم… هر صحرایی بوی خودش را دارد، آنهایی که مدت بیشتری در آنجا زندگی کرده اند درکش می کنند. من بوی آن بیابان را به خود گرفته بودم، تنها دفعه ای که مرا بیرون بردند وقتی بود که می خواستند با یک اسیر دولتی معاوضه ام کنند اما نتیجه ای به دنبال نداشت بعد از ده روز از زندان دیگری ما را به بیابان برگرداندند.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک