IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
عبدالرحمن منیف
ویرایش
-
مترجم
محمد حزیابی زاده
صفحات
199 صفحه
انتشارات
وزن
247 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1403
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب پل ناتمام نشر ثالث

پل ناتمام

نویسنده عبدالرحمن منیف
مترجم محمد حزیابی زاده
انتشارات ثالث
موجود
رقعی
1403
210,000
کتاب پل ناتمام/ثالث، اثر عبدالرحمن منیف، با ترجمه‌ی محمد حزیابی زاده، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب پل ناتمام نشر ثالث

پل ناتمام

موجود
رقعی
1403
کتاب پل ناتمام/ثالث، اثر عبدالرحمن منیف، با ترجمه‌ی محمد حزیابی زاده، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1403 توسط انتشارات ثالث، به چاپ رسیده است. این محصول در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.

210,000

پل ناتمام نشر ثالث

اثر عبدالرحمن منیف

مشخصات محصول

نویسنده
عبدالرحمن منیف
ویرایش
-
مترجم
محمد حزیابی زاده
صفحات
199 صفحه
انتشارات
وزن
247 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1403
تصویرگر
-
جلد
شومیز

مقدمه

نکته دشوار در زندگینامه عبد الرحمن منيف شاید پاسخ به این پرسش باشد که این نویسنده اهل کجاست؟ عبدالرحمن از پدری اهل شبه جزیره عربی و مادری عراقی اهل بغداد ۱۹۳۳ در عمان پایتخت اردن به دنیا آمد. پدرش که در کار تجارت سیار بر کاروان شتر بین عراق بلاد شام و شبه جزیره در رفت و آمد بود در همه این مناطق زندگی تشکیل داده و عبدالرحمن آخرین فرزند از این خانواده بود چند ماه پس از تولدش خاندان سعود قرارداد استخراج نفت با چند شرکت آمریکایی را بستند حادثه ای که اولین ضربه را به زندگی پدرش وارد کرد و آزادی تحرک را از او گرفت. این حادثه البته بر زندگی ادبی او هم اثر گذاشت و دستمایه رمانی پنج جلدی (مدن الملح شهرهای نمک شد. زمانی که نشان میدهد صنعت نفت چه بلایی بر بافت اجتماعی این جامعه می آورد و آن را به چه گردابی میکشاند اما انتشار این رمان برای عبدالرحمن خوش یمن نبود حکومت سعودی او را تهدید کننده امنیت سلطنت تشخیص داد از او سلب تابعیت کرد حادثه ای که تا پایان عمر گریبانگیرش بود

گوشه ای از کتاب

وردان وا رفت یکباره به عادت همیشگی استخوان هایش ذوب شدند. خودش را مچاله کرد تا از درد فشار دستم خلاص شود. سقلمه ای به پهلویش زدم و موتور را روشن کردم انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشد. وقتی تکانکی به خودش داد سرش داد کشیدم از وقتی که چشم هامون به جمال همدیگه افتاد برکت از آسمون رفت

باز او را با زانو به عقب هل دادم خودش را جمع کرد و عینهو توپ شد. داد زدم مثل طناب پهن شو توپ بنجل رحمت و برکت آسمون به روح بابام که عاشق اسب بود و از سگها نفرت داشت. درباره سگها می گفت حرکت بدون برکتن تو ،مادر گرگ اگه اون جگرخوار رو نگیریم از فردا میمونی توی باغچه پشت خونه! از سرم گذشت وردان چیز فاسدی با خودش میکشد و گرنه حال و روز ما بهتر از اینها بود.

به خودم گفتم زکی نداوی روحش دست نخورده است. افکاری که توی سرش می چرخن پاکن.... نه... اگر تصور کردم که زکی پاکی رو با خودش دارد پاک در اشتباهم زشتی بزدلی و چیزهای بنجلی که آدمی را جان به لب میکنند با خودش این طرف و آن طرف می برد. ترس را با خودش می آورد و بدوید و می.کند میخواهد خودش را قانع کند قبل این که وردان را با زور دگنک حالی کند.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک