IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
احمد دهقان
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
112 صفحه
انتشارات
وزن
157 گرم
شابک
تیراژ
1100 جلد
قطع
سال
1401
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب من قاتل پسرتان هستم

ادبیات امروز، مجموعه داستان 9 چاپ دهم

نویسنده احمد دهقان
انتشارات افق
موجود
رقعی
1401
17% 380,000
315,400
کتاب من قاتل پسرتان هستم (ادبیات امروز،مجموعه داستان 9)، اثر احمد دهقان، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب من قاتل پسرتان هستم

ادبیات امروز، مجموعه داستان 9 چاپ دهم

موجود
رقعی
1401
کتاب من قاتل پسرتان هستم (ادبیات امروز،مجموعه داستان 9)، اثر احمد دهقان، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1401 توسط انتشارات افق، به چاپ رسیده است. این محصول به تیراژ 1,100 جلد، در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.
17% 380,000

315,400

من قاتل پسرتان هستم

اثر احمد دهقان

مشخصات محصول

نویسنده
احمد دهقان
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
112 صفحه
انتشارات
وزن
157 گرم
شابک
تیراژ
1100 جلد
قطع
سال
1401
تصویرگر
-
جلد
شومیز

گوشه ای از کتاب

صبح از در خانه داشتم می رفتم بیرون که پستچی با موتور گازی قراضه اش جلو پام ایستاد. اول نگاه به پلاک خانه کرد و بعد بدون اینکه حرفی بزند، نامه را داد دستم. به اسم خودم بود. پاکت را برگرداندم که نشانی و اسم ننه مریم را دیدم. تندی برگشتم و پاکت را باز کردم. رو کاغذ رنگ و رو رفته ای خط های درهم کشیده بودند و شکل آدمی را می شد از میان خط های معوج تشخیص داد که دراز به دراز افتاده و شاید پتویی چیزی را تا زیر گلو بالا کشیده. این ها را با لیلی کشف کردیم؛ یعنی نتوانستم بروم اداره. برگشتم تو و در را پشت سرم بستم. لیلی با سر و وضع ژولیده از اتاق خواب آمد بیرون و پرسید: «چیزی جاگذاشتی؟» نامه را دادم دستش و گفتم: «ببین، این را ننه مریم فرستاده.» همان طور خواب آلود دستی به موهای درهمش کشید و یک وری نگاهم کرد و یکهو انگار که تازه متوجه حرف هام شده باشد، نامه را از دستم قاپید و پرسید: «این خط ها دیگه چیه؟» بعدش با هم رفتیم تو اتاق خواب و نشستیم لبه ی تخت و آن قدر کاغذ را چپ و راست کردیم تا به این نتیجه رسیدیم که در میان خط های درهم کسی هست. حتمی نامه را یکی دیگر پست کرده بود که ننه مریم سواد خواندن و نوشتن ندارد تا نشانی پشت پاکت را بنویسد. نگران شدم. کتم را در آوردم انداختم رو تخت و آمدم تو هال. زنگ زدم خانه ی جاسم. نبود. یعنی کسی جواب نداد. لیلی دفترچه تلفن را آورد و زنگ زدیم یکی دو جای دیگر که شماره اش را داشتیم و سراغ جاسم را گرفتم. پیداش نکردم. نمی دانستم چه کار کنم. لیلی هم مثل من بود. رفته بود دستی به سر و رویش کشیده بود و آمده بود کنارم و چشم دوخته بود به لب هام تا چیزی بگویم. گیج بودم که لیلی گفت شماره خانه ننه مریم را بگیرم و با خودش صحبت کنم شاید چیزی دستگیرم شود. شماره اش را گرفتم. خودش گوشی را برداشت و با همان لهجه ی محلی که ته حلقی حرف می زد، پرسید: «کیه؟» گفتم: «سلام ننه، منم ناصر.» پرسید: «از جبهه هستی؟» گفتم: «نه نه. ناصر هستم، دوست عبدو. یادت آمد ننه؟» آرام و کشیده گفت: «عبدو خوابیده. خسته است.» انگاری مرا نشناخته بود. آرام و شمرده گفتم: «ننه مریم، من ناصر هستم که با عبدو می آمدیم خانه تان، آن وقت ها که هنوز جنگ بود. یادت هست؟» اول چیزی نگفت و بعد هم بدون اینکه جوابم را بدهد، پی حرفش را گرفت. – مگه خبر نداری عبدو برگشته؟ تو جنگ بوده بچه ام. الانم گرفته خوابیده تو آن یکی اتاق. بچه ام خسته است. اگه کارش داری بیدارش کنم. گفتم: «نه، یادته می آمدیم خانه تان؟ همو که براش نامه نوشتی. امروز نامه ات رسید. یادته؟» چیزی نگفت. چند بار صداش زدم و گفتم شاید تلفن قطع شده. گفت: «ها، عبدو بالاخره برگشت. خودم رفتم آوردمش. وسط میدان جنگ بود بچه ام.» گفتم: «حالا کجاست؟ کجا بوده؟» جواب داد: «گفتمت که خوابیده. نمی گذاشتند بیاد. می دانستم اگه می توانست خودش برمی گشت. خودم رفتم پیداش کردم و برش گرداندم.» کلافه شده بودم از جواب های سر در گمش. گفتم: «ننه، یادته عید آمدیم اهواز؟ با لیلی زنم و دخترم نگار آمدیم روستا خانه تان شب هم ماندیم؟» اول چیزی نگفت. بعد ادامه داد: «ان شاء الله می خواهم براش زن بگیرم. تو عشیره دخترای خوبی داریم. حالا شما عبدوی مرا به غلامی قبول می کنین؟» حالش از آخرین باری که دیدم، بدتر شده بود. گوشی را گذاشتم. زنگ زدم اداره و گفتم حالم خوش نیست، دیرتر می آیم. لیلی هم نگران شده بود. پرسید: «چی می گفت ننه مریم؟» گفتم: «چه می دانم. میگه عبدو برگشته گرفته خوابیده.» لیلی گفت: «مگه عیدی که رفتیم جنوب، جاسم نمی گفت یواش یواش حال مادرش دارد بهتر می شه؟»

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک