IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
تارا وستور
ویرایش
-
مترجم
رعنا موقعی
صفحات
468 صفحه
انتشارات
وزن
395 گرم
شابک
تیراژ
550 جلد
قطع
سال
1402
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب تحصیلکرده

تحصیلکرده

نویسنده تارا وستور
مترجم رعنا موقعی
انتشارات ستاک
موجود
رقعی
1402
1,200,000

معرفی محصول

«تارا وستور»، تاريخ‌نگار و نويسنده امريكايي در اين كتاب سرگذشت خود را به رشته تحرير در آورده است. تارا در خانواده‌اي به دنيا آمد كه به دور از تمدن شهر در كوه‌هاي «آيداهو» زندگي مي‌كردند. خانواده او آن‌قدر از جامعه دور بودند كه هيچ‌كس نبود تا از تحصيل فرزندان اين خانواده اطمينان حاصل كند. زماني كه يكي از برادران تارا توانست به كالج راه بيابد او نيز تصميم گرفت نوع جديدي از زندگي را تجربه كند. تلاش تارا براي كسب دانش او را دگرگون كرد و ... . اين كتاب شرحي جذاب از تلاش يك انسان براي ساختن خويشتني نو براي خود است.

کتاب تحصیلکرده

تحصیلکرده

موجود
رقعی
1402

معرفی محصول

«تارا وستور»، تاريخ‌نگار و نويسنده امريكايي در اين كتاب سرگذشت خود را به رشته تحرير در آورده است. تارا در خانواده‌اي به دنيا آمد كه به دور از تمدن شهر در كوه‌هاي «آيداهو» زندگي مي‌كردند. خانواده او آن‌قدر از جامعه دور بودند كه هيچ‌كس نبود تا از تحصيل فرزندان اين خانواده اطمينان حاصل كند. زماني كه يكي از برادران تارا توانست به كالج راه بيابد او نيز تصميم گرفت نوع جديدي از زندگي را تجربه كند. تلاش تارا براي كسب دانش او را دگرگون كرد و ... . اين كتاب شرحي جذاب از تلاش يك انسان براي ساختن خويشتني نو براي خود است.

1,200,000

تحصیلکرده

اثر تارا وستور

مشخصات محصول

نویسنده
تارا وستور
ویرایش
-
مترجم
رعنا موقعی
صفحات
468 صفحه
انتشارات
وزن
395 گرم
شابک
تیراژ
550 جلد
قطع
سال
1402
تصویرگر
-
جلد
شومیز
دسترسی کامل به چکیده‌ها

با اشتراک ماهانه، خرید 5 کتاب، یا وفاداری به متن کامل چکیده‌ها دسترسی بگیرید.

پیشرفت خرید: 0 از 5

چکیده

پیش‌نمایش
«تارا وستور»، تاريخ نگار و نويسنده امريكايي در اين كتاب سرگذشت خود را به رشته تحرير در آورده است. تارا در خانواده اي به دنيا آمد كه به دور از تمدن شهر در كوه هاي «آيداهو» زندگي مي كردند. خانواده او آن قدر از جامعه دور بودند كه هيچ كس نبود تا از تحصيل فرزندان اين خانواده اطمينان ح…
ادامهٔ چکیده با اشتراک ماهانه، خرید کتاب یا وفاداری در دسترس است.

گوشه ای از کتاب

برادرم تونی وام گرفته بود تا برای خودش یک ماشین سنگین بخرد. برای اینکه بتواند اقساط وام را بپردازد باید در جاده رانندگی می کرد و بار جا به جا می کرد. زندگی او و همسرش در جاده می گذشت. تا اینکه زنش مریض شد، زنش برای معالجه به دکتر مراجعه کرده بود، دکتر به او گفته بود باید در رختخواب بماند و استراحت کند؛ به همین دلیل تونی به شُن زنگ زد و از او خواست یک یا دو هفته به جای او به جاده برود. شُن هیچ علاقه ای به رانندگی طولانی مدت با ماشین های سنگین نداشت، به همین دلیل گفت اگر من با او بروم خواستِ تونی را اجابت می کند. می توانستم چند روزی از رندی مرخصی بگیرم و پدر هم در انبار آهن قراضه ها نیازی به من نداشت. به همین دلیل قبول کردم با او به سفر بروم. ما وسایلمان را جمع کردیم و به سمت لاس وگاس به راه افتادیم. بعد به سوی آلبوکرکی که در شرق بود و بعد به سمت لس آنجلس که در غرب بود و بعد از آن به سمت واشنگتن که در شمال بود، رفتیم. در ابتدا فکر می کردم همه این شهرها را خواهیم دید، اما ما بیشتر در جاهایی که ماشین های بزرگ توقف می کردند توقف می کردیم و یا در بزرگراه ها در حرکت بودیم. آن قدر ارتفاع تریلی زیاد بود که بیشتر به اتاق خلبان شبیه بود تا اتاقک راننده و از میان شیشه ی بزرگ جلوی راننده، ماشین های دیگر، مانند ماشین های اسباب بازی، کوچک به نظر می رسیدند. برای خواب باید بر روی تختخواب های تاشو می خوابیدیم، اتاقک خواب، مانند یک غار تاریک و قدیمی و نمناک بود و در اطراف آن پاکت چیپس و دیگر خوراکی ها ریخته شده بود. شُن چند روز بدون آن که استراحت چندانی بکند، رانندگی کرد. مانند آب خوردن آن تریلی پانزده فوتی را هدایت می کرد. او کتاب مخصوص ساعت های رانندگی و استراحت را دست کاری می کرد تا وقتی به ایستگاه بازرسی می‎رسیم، نشان دهد که به اندازه ی کافی استراحت کرده است. ما یک روز در میان توقف می کردیم تا بتوانیم دوش بگیریم و غذایی به غیر از میوه های خشک شده و شیر و غلات بخوریم. نزدیکی های آلبر کرکی جلوی انبار فروشگاه والمارت، ماشین های سنگین دیگر به صف ایستاده بودند، ما نتوانستیم بارمان را تخلیه کنیم و به مدت دو روز آنجا منتظر ماندیم. آنجا خارج از شهر بود. در آنجا هیچ چیز نبود به جز پارکینگ ماشین های سنگین و شن های قرمز رنگی در سر تا سر مسیر پراکنده بودند. ما ناگزیر کرانچی می خوردیم و ماریو کارت بازی می کردیم. غروب روز بعد، بس که نشستیم بدن هایمان درد گرفت. شُن گفت می خواهد به من هنرهای جنگی و نظامی یاد بدهد. اولین جلسه ی درس در هنگام غروب در پارکینگ برگزار شد. شُن گفت: اگر درسَت را خوب یاد بگیری، می توانی با کمترین تلاش و تقلایی، یک مرد را از پا دربیاوری. فقط با دو انگشت می توانی همه بدن مرد را کنترل کنی. باید یاد بگیری نقاط ضعیف بدن کجا هستند وچگونه می توان از این نقاط ضعف به نفع خود استفاده کرد. او مُچ دستم را گرفت و پیچ داد و انگشتانم را به سمت پایین خم کرد و آن قدر فشار داد که من چرخیدم تا دستم به سمت کمرم برود و کمی از دردم کاسته شود. شُن گفت: دیدی؟ این قسمت یکی از نقاط ضعیف است. اگر کمی بیشتر مچ دستت را پیچانده بودم دیگر نمی توانستی بدنت را حرکت بدهی. سپس آن لبخندی که در نظر من دلنشین بود را بر لب آورد و در ادامه گفت: اما من نمی خواستم بیشتر فشار بیاورم چون دردش طاقت فرساست. دستم را رها کرد و گفت: حالا تو بیا و امتحان کن. مچش را پیچاندم، تا جایی که می توانستم فشار دادم و سعی کردم مانند او که بالا تنه ام را خم کرده بود، بالاتنه اش را خم کنم، ولی او از جایش تکان نخورد. گفت: شاید بهتر باشد ترفند دیگری را به تو یاد بدهم.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک
پشتیبانی ایده‌بوک

در حال اتصال…