IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
آلبر کامو
ویرایش
-
مترجم
خشایار دیهیمی
صفحات
128 صفحه
انتشارات
وزن
70 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1404
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب بیگانه نشر ماهی

بیگانه

نویسنده آلبر کامو
مترجم خشایار دیهیمی
انتشارات ماهی
موجود
جیبی
1404
7% 250,000
232,500
کتاب بیگانه(رمان)، اثر آلبر کامو، با ترجمه‌ی خشایار دیهیمی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب بیگانه نشر ماهی

بیگانه

موجود
جیبی
1404
کتاب بیگانه(رمان)، اثر آلبر کامو، با ترجمه‌ی خشایار دیهیمی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1404 توسط انتشارات ماهی، به چاپ رسیده است. این محصول در قطع و اندازه‌ی جیبی، در سایت ایده بوک قرار دارد.
7% 250,000

232,500

بیگانه نشر ماهی

اثر آلبر کامو

مشخصات محصول

نویسنده
آلبر کامو
ویرایش
-
مترجم
خشایار دیهیمی
صفحات
128 صفحه
انتشارات
وزن
70 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1404
تصویرگر
-
جلد
شومیز

چکیده

داستان کتاب حاضر به دو قسمت تقسيم مي شود. در قسمت اول مرسو در مراسم تدفين مادرش شرکت مي کند و درعين حال هيچ تأثر و احساس خاصي از خود نشان نمي دهد. داستان با ترسيم روزهاي بعد از ديد شخصيت اصلي داستان ادامه مي يابد. مرسو به عنوان انساني بدون هيچ اراده به پيشرفت در زندگي ترسيم مي شود. او هيچ رابطه احساسي بين خود و افراد ديگر برقرار نمي کند و در بي تفاوتي خود و پيامدهاي حاصل از آن زندگي اش را سپري مي کند. او از اين که روزهايش را بدون تغييري در عادت هاي خود مي گذراند خشنود است.

گوشه ای از کتاب

امروز مامان مُرد. شاید هم دیروز. نمی دانم. تلگرامی از خانه ی سالمندان به دستم رسید: “مادر درگذشت. مراسم تدفین فردا. با احترام.” این چیزی را نمی رساند. شاید هم دیروز بوده است. خانه ی سالمندان در مارنگو است، در هشتاد کیلومتری الجزیره. اگر سوارِ اتوبوس ساعت دو بشوم عصر می رسم. این طوری در مُرده پایی حاضر خواهم بود و فردا شبش برمی گردم. از رییسم دو روز مرخصی خواستم. با عذری که داشتم هیچ جور نمی توانست با درخواستم موافقت نکند. اما به نظر بد خُلق می آمد. حتی گفتم، “تقصیر من که نبوده.” چیزی نگفت. بعد با خودم فکر کردم نباید این حرف را می زدم. هرچه بود، معذرتی بدهکار نبودم. در واقع، او بود که باید تسلیت می گفت. اما احتمالا پس فردا این کار را می کند، وقتی مرا در رخت عزا ببیند. فعلا انگار نه انگار که مامان مُرده اما بعد از مراسم تدفین قضیه تمام می شود و همه چیز حالت رسمی تری به خودش می گیرد. بلیت اتوبوس ساعت دو را گرفتم. هوا خیلی گرم بود. مثل معمول در رستوران ناهار خوردم، رستوران سلست. همه دلشان به حالم می سوخت و سلست گفت: “آدم یه مادر که بیش تر نداره.” وقتی می رفتم، تا دم در بدرقه ام کردند. حواسم خیلی سرجا نبود چون تازه باید می رفتم خانه ی امانوئل تا کراوات سیاه و بازوبند سیاهش را قرض کنم. عمویش چند ماه پیش فوت کرده بود. می دویدم که از اتوبوس جا نمانم. شاید به دلیل همین دویدن ها و بدتر از آن تکان های اتوبوس، بوی بنزین و نور خیره ی آسمان و هُرم جاده بود که چرتم برد. بیدار که شدم دیدم ولو شده ام روی یک سرباز، که لبخندی زد و پرسید خیلی توی راه بوده ام؟ گفتم: بله. فقط برای اینکه مطلب را درز گرفته باشم. خانه در دو کیلومتری دهکده است. پیاده رفتم. می خواستم یک راست بروم سراغ مامان. اما دربان گفت اول باید مدیر را ببینم. مدیر گرفتار بود، پس منتظر نشستم. تمام این مدت دربان حرف می زد. بعد مدیر را دیدم. راهنمایی ام کردند به دفترش. پیرمرد ریزه ای بود که نشان لژیون دو نور به سینه اش بود. با چشم های روشنش نگاهم کرد. بعد با من دست داد و دستم را آن قدر در دستش نگاه داشت که نمی دانستم چه طوری دستم را از دستش بیاورم بیرون. پرونده ای را ورق زد و گفت: “مادام مورسو سه سال پیش اومد پیش ما. شما تنها کس و کارش بودید. ” فکر کردم به دلیلی دارد سرزنشم می کند و بنا کردم توضیح دادن. اما دوید وسط حرفم. “فرزندم، احتیاجی نیست عذر بیارید. پرونده ی مادرتون رو خونده م. نمی تونستید حوایجش رو برآورده کنید، احتیاج داشت کسی مراقبش باشه. حقوق ناچیزی می گیرید و تازه، واقعیتش اینه که او این جا شادتر بود.” گفتم: بله آقا. گفت: خودتون بهتر می دونید، این جا دوست هایی داشت، آدم هایی هم سن و سال خودش. می تونست از خاطره های قدیمش با اونا حرف بزنه. شما جوونید، با شما بهش سخت می گذشت. راست می گفت. مامان وقتی در خانه ی خودمان پیش من بود فقط با چشمهایش مرا دنبال می کرد و حرف نمی زد. چند روز اول در خانه ی سالندان فقط گریه می کرد. اما علتش این بود که هنوز عادت نکرده بود. چند ماه بعد، اگر از خانه ی سالمندان می آوردمش بیرون گریه می کرد. چون حالا به خانه ی سالمندان عادت کرده بود. تا حدودی به همین دلیل سال گذشته خیلی کم تر به دیدنش می رفتم. و البته، ناگفته نماند، یک دلیل دیگرش هم این بود که همه ی یکشنبه ام را می گرفت- حالا زحمت اتوبوس گرفتن، بلیت خریدن، و دو ساعت در راه بودن به کنار. مدیر باز هم با من حرف زد. اما من دیگر گوش نمی دادم. بعد گفت: فکر می کنم دلتون می خواد مادر رو ببینین. چیزی نگفتم و او تعارفم کرد طرف در. از پله ها که پایین می آمدیم، توضیخ داد: ایشان رو به مرده خونه ی کوچیکمون منتقل کردیم تا بقیه آشفته نشن.می دونید، وقتی یکی از ساکن های خونه می میره، بقیه دو سه روزی عصبی ان و همین مراقبت از اونها رو سخت تر می کنه. از حیاط گذشتیم. پیرمردها و پیرزن های زیادی گُله به گُله جمع شده بودند و با هم حرف می زدند. از کنارشان که رد می شدیم صحبت هایشان قطع می شد و بعد که رد می شدیم پشت سرمان صحبت هایشان شروع می شد. مثل خفه شدن یکباره ی صدای تُندتُند حرف زدن طوطی ها بود. مدیر جلوی در یک ساختمان کوچک ایستاد. خُب آقای مورسو، من دیگه باید برم.اگه هر کاری داشتین من دفترم هستم. طبق معمول، ترتیب مراسم تدفین برای ساعت ده صبح داده شد. پس می تونید مراسم مُرده پایی متوفی را انجام بدید. و نکته ی آخر این که ظاهرا مادرتون چندین و چند بار به دوستاش گفته بود دلش می خواد با آیین دینی به خاک سپرده بشه. من به خودم اجازه دادم ترتیبات لازم رو بدم. اما می خواستم شما رو هم در جریان قرار بدم…

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک