IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
نادر ابراهیمی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
99 صفحه
انتشارات
وزن
144 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1402
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم

بار دیگر شهری که دوست می داشتم

نویسنده نادر ابراهیمی
انتشارات روزبهان
موجود
رقعی
1402
13% 240,000
208,800
کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم (شمیز،رقعی،امیر کبیر)، اثر نادر ابراهیمی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم

بار دیگر شهری که دوست می داشتم

موجود
رقعی
1402
کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم (شمیز،رقعی،امیر کبیر)، اثر نادر ابراهیمی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1402 توسط انتشارات روزبهان، به چاپ رسیده است. این محصول در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.
13% 240,000

208,800

بار دیگر شهری که دوست می داشتم

اثر نادر ابراهیمی

مشخصات محصول

نویسنده
نادر ابراهیمی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
99 صفحه
انتشارات
وزن
144 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1402
تصویرگر
-
جلد
شومیز

چکیده

کتاب حاضر داستان عاشقی پسر مردی کشاورز است که دلباختة دختر خان شده است و هنگامی این داستان را روایت می کند که عشقش، «هلیا» پس از گذر روزها از فرارشان از شهری که در آن کودکی خود را به دست جوانی سپرده بودند، او را تنها رها کرده و به خانه بازگشته بود. مرد عاشق به شهری بازمی گردد که روزگاری به خاطر عشقش از آن گریخته بود و از آن طرد شده بود. نویسنده در این کتاب، بسیاری از عادات، معضلات و نکات اجتماعی و سیاسی را در چارچوب یک جامعة کوچک مورد اشاره قرارداده است.

گوشه ای از کتاب

صبركن هليا من امروز تور .نینداختم روی ماسه ها دراز کشیدم و فکر آنکه به دنبالمان هستند و یک روز عاقبت ما را خواهند یافت عذابم داد. آیا - مرا با خبر کن هلیا هرگز هرگز به سوی ایشان باز نخواهی گشت؟ فردا زمستان خواهد شد. فردا آسمان ابری خواهد بود فردا باران خواهد بارید. دیگر نه از آب نیم گرم دریا خبری خواهد بود و نه از آفتاب چه روزها که محبوس خواهیم بود زندان طولانی زمستان و فریاد گرگها تا صبح. زمستان سخت و خوفناکی در پیش خواهی داشت. هلیا، من همیشه به این میاندیشیدم که تو در زمستان چگونه خواهی بود. آیا به شکل آن پیرمرد تند چهره ی گندمگون؟ چگونه خواهی بود، آن زمان که برف ها به روی زمین نشسته است و سپیدی شادی نیست واخوردگی همه ی رنگ هاست؛ رنگهایی که آفتاب زدگی را در دوامی محدود احساس کرده اند. ما دست در دست هم آهسته به میدان بزرگ شهر می رویم. کنار خیابان بچه ها بازی میکنند توپ آنها میدود و جلوی پای ما می ایستد. بچه ها فریاد میزنند آقا پیرمرد آن توپ را بیند از اینجا و چون پای فرسوده ام توپ را میغلتاند آنها خوشحال می شوند و دست می زنند. آنها دوام محدود شادی هایشان را باور نمیکنند. آنها به لحظه های سنگین ندامت نمی اندیشند برای کودکان مرگ سوغاتی ست که تنها به پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها میرسد نگاه پیر تو چشمان مرا نوازش خواهد داد و ما با آن همه خاطرات و چنان یادهای پرشکوهی سنگین و آهسته راه خواهیم رفت. در خانه بچه ها باز میخواهند قصه ی ما را بشنوند.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک