IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
مرتضی عاقله
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
8 صفحه
انتشارات
وزن
84 گرم
شابک
تیراژ
3000 جلد
قطع
سال
1400
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب چشمی خرگوش دانا و گرگ بدجنس

خرگوش دانا و گرگ بدجنس

نویسنده مرتضی عاقله
انتشارات آریا نوین
ناموجود
جیبی
1400

معرفی محصول

زمستان سرد آغاز شده بود. گرگ‌های بدجنس در یک طرف جنگل زندگی می‌کردند و خرگوش دانا و بچه‌هایش در طرف دیگر جنگل بودند. چند روز بود که گرگ‌ها غذا نخورده بودند، برای همین از لانه‌شان برای پیدا کردن غذا بیرون آمده بودند. خرگوش‌ها هم آن روز با مادرشان بیرون آمده بودند. به خاطر بازیگوشی بچه خرگوش‌ها، مادر راه لانه را گم کرده بود، که ناگهان گرگ‌ها در مقابل آنها ظاهر شدند. مادر دانا به بچه‌ها گفت از درخت کاج بالا بروند و مانند عروسک‌های کریسمس آویزان شدند و آنها این کار را کردند. گرگ‌ها هم که فکر کردند آنها عروسک هستند به جای دیگری برای پیدا کردن غذا رفتند. بچه خرگوش‌های هم تصمیم گرفتند از این به بعد به حرف بزرگترشان گوش کنند. این داستان برای کودکان دو گروه سنی «الف» و «ب» تهیه شده است.

کتاب چشمی خرگوش دانا و گرگ بدجنس

خرگوش دانا و گرگ بدجنس

ناموجود
جیبی
1400

معرفی محصول

زمستان سرد آغاز شده بود. گرگ‌های بدجنس در یک طرف جنگل زندگی می‌کردند و خرگوش دانا و بچه‌هایش در طرف دیگر جنگل بودند. چند روز بود که گرگ‌ها غذا نخورده بودند، برای همین از لانه‌شان برای پیدا کردن غذا بیرون آمده بودند. خرگوش‌ها هم آن روز با مادرشان بیرون آمده بودند. به خاطر بازیگوشی بچه خرگوش‌ها، مادر راه لانه را گم کرده بود، که ناگهان گرگ‌ها در مقابل آنها ظاهر شدند. مادر دانا به بچه‌ها گفت از درخت کاج بالا بروند و مانند عروسک‌های کریسمس آویزان شدند و آنها این کار را کردند. گرگ‌ها هم که فکر کردند آنها عروسک هستند به جای دیگری برای پیدا کردن غذا رفتند. بچه خرگوش‌های هم تصمیم گرفتند از این به بعد به حرف بزرگترشان گوش کنند. این داستان برای کودکان دو گروه سنی «الف» و «ب» تهیه شده است.

چشمی خرگوش دانا و گرگ بدجنس

اثر مرتضی عاقله

مشخصات محصول

نویسنده
مرتضی عاقله
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
8 صفحه
انتشارات
وزن
84 گرم
شابک
تیراژ
3000 جلد
قطع
سال
1400
تصویرگر
-
جلد
شومیز

چکیده

زمستان سرد آغاز شده بود. گرگ های بدجنس در یک طرف جنگل زندگی می کردند و خرگوش دانا و بچه هایش در طرف دیگر جنگل بودند. چند روز بود که گرگ ها غذا نخورده بودند، برای همین از لانه شان برای پیدا کردن غذا بیرون آمده بودند. خرگوش ها هم آن روز با مادرشان بیرون آمده بودند. به خاطر بازیگوشی بچه خرگوش ها، مادر راه لانه را گم کرده بود، که ناگهان گرگ ها در مقابل آنها ظاهر شدند. مادر دانا به بچه ها گفت از درخت کاج بالا بروند و مانند عروسک های کریسمس آویزان شدند و آنها این کار را کردند. گرگ ها هم که فکر کردند آنها عروسک هستند به جای دیگری برای پیدا کردن غذا رفتند. بچه خرگوش های هم تصمیم گرفتند از این به بعد به حرف بزرگترشان گوش کنند. این داستان برای کودکان دو گروه سنی «الف» و «ب» تهیه شده است.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک