IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
ابوتراب خسروی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
196 صفحه
انتشارات
وزن
244 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1397
تصویرگر
-
جلد
-

کتاب اسفار کاتبان نشر گمان

معرفی کتاب اسفار کاتبان نشر گمان

نویسنده ابوتراب خسروی
انتشارات گمان
ناموجود
رقعی
1397

معرفی محصول

رمانی است نوشته ابوتراب خسروی و برنده جایزه مهرگان ادب در سال ۱۳۷۹ ابوتراب خسروی از شاگردان هوشنگ گلشیری است که می توان آثارش را در طبقه بندی رمان های پست مدرن قرار داد. زبان آثار خسروی زبان ویژه و خاصی است که از نظر ساختاری به متون کلاسیک فارسی پهلو می زند. نوشته های او جایی است میان رویا و اسطوره که انسان، عشق و مرگ بن مایه های اصلی آن ها را تشکیل می دهد. در اسفار کاتبان، یک تک روایت خطی وجود ندارد. کتاب، ترکیبی است از خرده روایت هایی است که بدون در نظر گرفتن تقدم و تاخر زمانی و تاریخی در هم تنیده شده اند. رمان، روایت اقلیما و سعید را پی می گیرد که برای یک تحقیق مشترک با هم همکاری می کنند؛ تحقیقی در مورد نقش قدیسان در ساخت جوامع. سپس ما وارد لایه های گوناگون روایتی می شویم.

کتاب اسفار کاتبان نشر گمان

معرفی کتاب اسفار کاتبان نشر گمان

ناموجود
رقعی
1397

معرفی محصول

رمانی است نوشته ابوتراب خسروی و برنده جایزه مهرگان ادب در سال ۱۳۷۹ ابوتراب خسروی از شاگردان هوشنگ گلشیری است که می توان آثارش را در طبقه بندی رمان های پست مدرن قرار داد. زبان آثار خسروی زبان ویژه و خاصی است که از نظر ساختاری به متون کلاسیک فارسی پهلو می زند. نوشته های او جایی است میان رویا و اسطوره که انسان، عشق و مرگ بن مایه های اصلی آن ها را تشکیل می دهد. در اسفار کاتبان، یک تک روایت خطی وجود ندارد. کتاب، ترکیبی است از خرده روایت هایی است که بدون در نظر گرفتن تقدم و تاخر زمانی و تاریخی در هم تنیده شده اند. رمان، روایت اقلیما و سعید را پی می گیرد که برای یک تحقیق مشترک با هم همکاری می کنند؛ تحقیقی در مورد نقش قدیسان در ساخت جوامع. سپس ما وارد لایه های گوناگون روایتی می شویم.

اسفار کاتبان نشر گمان

اثر ابوتراب خسروی

مشخصات محصول

نویسنده
ابوتراب خسروی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
196 صفحه
انتشارات
وزن
244 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1397
تصویرگر
-
جلد
-

گوشه ای از کتاب

اقلیما گفت: مرحوم پدرتان متوهم بوده اند! گفتم: مادر می گفت جسد آذر را صبح آن روز در خانه پیدا کرده اند، همان فردایش بوده که پدر و مادر، آذر را تجهیز تکفین کرده و در باغچه دفنش کرده اند. پدر هم این واقعه را نوشته. من بارها خوانده ام، دیگر همه را از بَر شده ام، انگار آن جا بوده ام. اقلیما روی تخته سنگی کنار ساحل رودخانه نشست، کفش ها و جوراب هایش را درآورد. یکی از پاها را در آب گذاشت. آب شفاف بود. اقلیما اخم کرد. بینی کوچکش را بالا کشید و لب هایش را جمع کرد و سوت کشید و گفت: مثل برفه! ساق آبچکانش را بیرون کشید؛ سفید و خیس با پاشنه ی گلگون و رج منظم انگشتان ظریف. گفت: فکر نمی کردم این قدر سرد باشد. پشت سرش ایستاده بودم. می خواست از روی صیقلیِ آن سنگ بلغزد. دستش را گرفتم. خودش را بالا کشید. یک لحظه رو در روی یکدیگر ایستاده بودیم. بوی عطر کاجی را که از سمتش می آمد، به وضوح شنیدم. به چشمان یکدیگر نگاه کردیم. صورتش به عرق نشسته بود. لبخند زد و خیلی آهسته گفت: خیلی ممنون. کفش هایش را پوشید. برگشتیم روی تخت نشستیم. باد خنکی می آمد. زیپ ساکش را کشید. روزنامه ای پهن کرد. مخلفات ساندویچ آورده بود. گوجه فرنگی و خیار را ورقه زد. خمیرهای نان باگت را بیرون آورد و بعد ورقه های کالباس و خیارشور و گوجه فرنگی چید و ردیفی برگ های سبز سبز جعفری گذاشت و نمک زد. بعد باگت را در دیس ملامین گذاشت. دیس گل های آبی و سفید داشت و رنگ های سرخ و سبز گوجه فرنگی و سبزی سیر جعفری به چشم می آمد. باگت را با کارد میوه خوری برید و هر قسمت را لفاف زرورق گرفت و تعارف کرد. برای این باید همه ی آن چیزها را نوشت که بوی عطر جعفری و ترشی گوجه فرنگی، بخشی از آن روز را می سازند. مثلا لحظاتی که او با آن دندان های صدفی به ساندویچش گاز می زد و همان طور که غذایش را می جوید، می خندید و می پرسید: گرسنه شده بودی هان؟ و من گفتم: ناهار به موقعی بود. گفت: می گویند مهم ترین وظیفه ی خانم ها راضی کردن اشتهای آقایان است. گفتم: در این کار موفق هستید. همان طور به چشمانم نگاه کرد که مثلا شاید برای تعارف می گویم. همان طور پلک نمی زد و من آن بار خجالتی نبودم که نگاهم را بدزدم. نگاه کردم تا وقتی که او نگاهش را دزدید و به جاده که چندان دور هم نبود نگاه کرد و به اتومبیل هایی که به سرعت می گذشتند و من به دست هایش نگاه کردم که حالا انگشتانش را در هم بافته بود. بعد رو گرداند به من و گفت: من همه اش به مادرت فکر می کنم. گفتم: مادر عاشق پدر بود. در همه ی زندگی اش از پدر پرستاری می کرد، حتی بعد از مرگ پدر هم از کتاب های پدر مواظبت می کرد. به درِ کتابخانه ی پدر یک قفل بزرگ زده بود و هروقت گاه و بی گاه صدایی می آمد، به طرف کتابخانه می دوید. هر از سالی هم در کتابخانه را باز می کرد و کتاب های پدر را گردگیری می کرد. من در همین وقت ها به کتابخانه ی پدر سر می کشیدم. پدر عکسی از آذر را به دیوار نصب کرده بود. من نمی دانستم آن دختری که زیر لایه ای از غبار لبخند می زد کیست. وقتی از مادر پرسیدم، گفت: آذر است. و من قاب عکس آذر را به حیاط بردم و آن قدر به چهره اش خیره شدم تا وقتی پلک هایم را می بندم بتوانم به یادش بیاورم. اقلیما گفت: کاش مادرت زنده بود. برایش گفتم که هر روز صبح زود از خواب بیدار می شد و سماور را روشن می کرد، ولی یک روز بیدار نشد. من با فریادش که مرا صدا می زد، بیدار نشدم. وقتی که از خواب برخاستم، پی اش گشتم. هیچ جا نبود.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک
پشتیبانی ایده‌بوک

در حال اتصال…