IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
آلن سیلیتو
ویرایش
-
مترجم
فرهاد منشوری
صفحات
196 صفحه
انتشارات
وزن
244 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1395
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب تنهایی یک دونده دو استقامت

تنهایی یک دونده دو استقامت

نویسنده آلن سیلیتو
مترجم فرهاد منشوری
انتشارات ترانه
ناموجود
رقعی
1395

معرفی محصول

کتاب حاضر، مجموعه‌اي از داستان‌هاي کوتاه است که با زباني ساده و روان نگاشته شده‌اند. «تنهايي يک دونده دو استقامت»، «عمو ارنست»، «تابلوي قايق ماهيگيري»، «بعدازظهر شنبه»، «نقدي بر تنهايي يک دونده دو استقامت» عنوان‌هاي برخي از داستان‌هاي اين کتاب هستند. موضوع اين داستان درباره طغيان يک پسر دارالتأديبي داراي استعداد در دوندگي است که به جرم فعاليت مجرمانه به دارالتأديب فرستاده شده است و به اميد فرار از آنجا به سراغ دو استقامت مي‌رود تا مگر دارالتأديب استعداد او را کشف کرده و از اين طريق راه گريزي به خارج پيدا کند.

کتاب تنهایی یک دونده دو استقامت

تنهایی یک دونده دو استقامت

ناموجود
رقعی
1395

معرفی محصول

کتاب حاضر، مجموعه‌اي از داستان‌هاي کوتاه است که با زباني ساده و روان نگاشته شده‌اند. «تنهايي يک دونده دو استقامت»، «عمو ارنست»، «تابلوي قايق ماهيگيري»، «بعدازظهر شنبه»، «نقدي بر تنهايي يک دونده دو استقامت» عنوان‌هاي برخي از داستان‌هاي اين کتاب هستند. موضوع اين داستان درباره طغيان يک پسر دارالتأديبي داراي استعداد در دوندگي است که به جرم فعاليت مجرمانه به دارالتأديب فرستاده شده است و به اميد فرار از آنجا به سراغ دو استقامت مي‌رود تا مگر دارالتأديب استعداد او را کشف کرده و از اين طريق راه گريزي به خارج پيدا کند.

تنهایی یک دونده دو استقامت

اثر آلن سیلیتو

مشخصات محصول

نویسنده
آلن سیلیتو
ویرایش
-
مترجم
فرهاد منشوری
صفحات
196 صفحه
انتشارات
وزن
244 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1395
تصویرگر
-
جلد
شومیز

گوشه ای از کتاب

در حالی که قطرات باران را از روی بارانی اش پاک می کرد، گفت: تو رو شناختن، دیروز زنی تو و دوستت رو دیده و قسم می خوره که شماها همون جوونایی هستین که وارد مغازه ی نونوایی شدین. کاملا مطمئن بودم که داشت بلوف می زد، چون روز قبل از آن کار من و مایک اصلا همدیگر رو ندیده بودیم، با این همه کمی نگران شدم. لون زن کیه؟ هرکی هست به آدمای بی گناه تهمت می زنه، چون تنها نونوایی که من توش بودم، نونوایی خیابون خودمونه که رفته بودم برای مادرم نون نسیه بخرم. آنچه که گفتم اصلا تاثیری در او نکرد، پرسید: حالا می خوام بدونم اون پولا کجاس؟ انگار قبلا هیچ وقت به این سوالش جواب نداده بودم. فکر می کنم امروز صبح مادرم اونا رو با خودش برد تا از فروشگاه چای بخره. باران چنان با شدت می بارید که فکر کردم اگر او به داخل خانه نیاید، حسابی خیس خیس می شود. اما زیاد نگران این موضوع نبودم، بنابراین ادامه دادم: یادم می آد که دیشب اون پولا رو توی گلدون روی تلویزیون گذاشتم- همه اش یه شیلینگ و سه پنی بود، کل پس اندازی که داشتم، می خواستم امروز صبح یه بسته سیگار فیلتردار بخرم-وقتی دیدم اون پولا نیس کم مونده بود که از غصه دق کنم، برای این که برای خرید سیگار امروزم رو اون پولا حساب کرده بودم، می دونی فکر می کنم زندگی تو این دنیا بدون سیگار هیچ ارزشی نداره، این طور نیس؟ داشتم قدم های اساسی را برمی داشتم و این احساسِ خوبی به من می داد. با خود گفتم که این دیگر آخرین سری از دروغ هایی است که در چنته دارم و اگر تا آن جایی که در توان داشتم تحمل می کردم، می توانستم آن حرامزاده را شکست بدهم: من و مایک می توانستیم چند هفته ای برویم کنار ساحل تا برای خودمان تفریح کنیم، فوتبال دستی بازی کنیم. حتی می توانستیم دوستان جدیدی گیر بیاوریم و چند روزی را خوش بگذرانیم. گفتم: این هوا برای جمع کردن ته سیگار از خیابون خوب نیس، برای این که اونا خیس خیس می شن. البته می دونم که تو می تونی اونا رو کنار آتش خشکشون کنی، اما آب بارون چنان اونا رو تغییر می ده که نمی تونی فکرشو بکنی. چون دیگه هیچ وقت اون مزه قبلی رو ندارن. با چشمانی که حماقت از آنها می بارید به پلیس پیر و گوش گنده خیره شدم و تعجب کردم که چرا فرز و تند حرفم را قطع نکرد و نگفت که وقت ندارم به خزعبلات تو گوش بدهم. بعد علت را دریافتم. او اصلا به من نگاه نمی کرد، بلکه به چیزی که روی زمین می دید، خیره شده بود. احساس کردم دارم از حال می روم، همه رویاهای کله پوکم در مورد رفتن به اسکگ نس مثل یک حباب در هوا ترکید و محو شد. او داشت به آن نگاه می کرد، به یک اسکناس دوست داشتنی پنج پوندی و من گیج و آشفته، پرت و پلا می گفتم: آدم بهتره که سیگار واقعی بکشه، برای این که طعم و مزه اش بهتر از اون سیگاری یه که زیر بارون مونده و بعد خشک شده. من می دونم از لین که اون پولا پیدا نشده چه حالی داری، چون یه شیلینگ و سه پنی تو جیب هر کسی برای خودش یه شیلینگ و سه پنی یه و طبیعتا اگه من موقع گشتن اونا رو پیدا کنم فردا مستقیما تلفنی بهت خبر می دم که کجا پیداشون کنی…

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک
پشتیبانی ایده‌بوک

در حال اتصال…