IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
محمدتقی شمس لنگرودی
ویرایش
-
مترجم
مترجم اکبر معصوم بیگی
صفحات
861 صفحه
انتشارات
وزن
836 گرم
شابک
تیراژ
-
سال
1395
تصویرگر
-
جلد
سلفون

کتاب مجموعه اشعار شمس لنگرودی

شمس لنگرودی مجموعه اشعار

نویسنده محمدتقی شمس لنگرودی
مترجم مترجم اکبر معصوم بیگی
انتشارات نگاه
ناموجود
پالتوئی
1395
کتاب مجموعه اشعار شمس لنگرودی (باران،شعر معاصر ایران)، اثر محمدتقی شمس لنگرودی، با ترجمه‌ی مترجم اکبر معصوم بیگی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب مجموعه اشعار شمس لنگرودی

شمس لنگرودی مجموعه اشعار

ناموجود
پالتوئی
1395
کتاب مجموعه اشعار شمس لنگرودی (باران،شعر معاصر ایران)، اثر محمدتقی شمس لنگرودی، با ترجمه‌ی مترجم اکبر معصوم بیگی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1395 توسط انتشارات نگاه، به چاپ رسیده است. این محصول در قطع و اندازه‌ی پالتوئی، در سایت ایده بوک قرار دارد.

فهرست

مجموعه اشعار شمس لنگرودی باران نشر نگاه  اثر محمدتقی شمس لنگرودی منتشر شده است
در ابتدای این کتاب می خوانیم: 
 
پیش از دفتر « شمس لنگرودی »
 
 
غزل  1 « شمس لنگرودی »
 
« شمس لنگرودی » رفته یى از بر ما چشم به راهیم بیاحلقه در گوش در کعبه آهیم بیا
 
دوریت بند غم افکند به پاى دل مست
مست بودیم و پشیمان ز گناهیم بیا
 
بى تو مهتاب پریشان شد و گل ها خشکید
دل غم اندود چو شب هاى سیاهیم بیا
 
مى تراود ز لب کوزه شب آب سکوت
ما به یاد تو به شب غرق نگاهیم بیا
 
 
زندگى چوبه دار و همه آویختگان
طالب صحبت آن مهر گیاهیم بیا
 
شمس خاموش شد از دوریت اى دورِ قمر
گرچه با یاد تو در حضرت ماهیم بیا
 1348
 
شمس لنگرودی
 
غزل  2
 
 
آفتابم گرچه مى رانى مرانیستى جز داغ پیشانى مرا
 
در هوایت پر کشیدم سال ها
سال ها باد است ارزانى مرا
 
قطره بودم آب گشتم ابروار
بازگردم تا چه گردانى مرا
 
بال هایم از درون روییده اند
سیر آفاق است پنهانى مرا
 
سر نپیچم گر تو پیچى سر ز من
بى سروپایى است سامانى مرا
 
فرودین در سایه ها پنهان شود
گر تو آموزى گل افشانى مرا
 
ابرها بر سینه پوشیدم مگر
رازها پوشد پریشانى مرا
 
همچو بادم تن ندادم هیچ سوى
آسمانت کرد زندانى مرا
 
سطر اول با تو بودم، سطر سطر
دور گشتم چون نمى خوانى مرا
 
گرچه شمسم آسمانم زیر پر
بُرد پوشد، کرد زندانى مرا
 1349
شمس لنگرودی
 
سوى گرگان مرو اى یوسف کنعانى من         خانه آباد چه کوشى تو به ویرانى من
      جعفر شمس گیلانى (لنگرودى)
 
قصیده صبح
 
سپیده دم زد ز بیکران هافتاده شورى به جان دریا
 
کشیده هر سو ز شعله باغى
گلى که سر زد ز سینه ما
 
نهاده آتش به کف پایم
به آسمانم کشیده پرها
 
چه آتشى زد در آتش من
که جز به آتش نشد مداوا
 
فتاده برگى در آستینم
که صد بهارم کشیده صد جا
 
بیا سوا کن ز دُرّ و مرجان
که کشتىِ من رسیده حالا
 
زمان شادى به کى نهادى
گذشته اکنون رسیده فردا
 
به کنج ظلمت چرا نشستى
تو هم چو ماهى دمى برون آ
 
در آفتاب سحر نظر کن
که چون گشاید جهان به نرما
 
پرندگى کن که پر برآرى
که پر بها شد پرندگى را
 
زمانه چنگى دگر ندارد
همین و راهى به زیر و بالا
 
همین و راهى که خوش نوازد
اگر برانگیزیش به هیجا
 
گلى که سر زد ز شاخ خشکى
ز خشک جانى کشیده سر وا
 
زمانه پندى دگر ندارد
ز خود برون آ، جهان بیارا
 
در آستانت ثمر نگیرد
گلى که واشد، ندیده کس را
 
به خسته جانى تو کى توانى
کِشى گُلى را به شانه حتا
 
کجا گذارى گرت گذارد
به دست خسته فلک ثریا
 
تو مانده یى بس پس آورد کس
ز آنچه روزى که کرده یغما
 
تو مانده یى بس پس آورد کس
ز آنچه سودت نکرده سودا
 
زهى خیالى که بر نهالى
گلى ز عکسى شود هویدا
 
نشسته عمرى به بوى دامى
و مرغ زیرک نکرده پروا
 
هواى چیدن به سر ندارى
وگرنه دستت رسد به گل ها
 
نشاط باران ثمر برآرد
تو بى نشاطى چو سنگ خارا
 
اگرچه بارد، گلى نیارد
درخت روحت شکسته زیرا
 
دلى که لرزد چگونه ارزد
که پا گذارد به تیغِ سرما
 
فروفکن سر به راه و بنگر
که کس نداند نشان و معنا
 
چو خیل کوران مگر نبینى
گرفته هر کس عصا به عمدا
 
به چهره سازى چه جلوه بازى
به بوف کورى که مرده برجا
 
در آشیانى که کس نپاید
به پاى کرکس فتاده عنقا
 
چه بهره باشد چو مه نباشد
که کار نخشب کشد به رسوا
 
به بوى گنجى مرو به دنجى
که غیر مارى ندارد آنجا
 
اگرچه تلخ است و بد گوارد
به مستى ارزد شراب دنیا
 
شمس لنگرودی
 
نامه
 
هواى قریه بارانى ستکسى از دور مى آید
کسى از منظر گلبوته هاى نور مى آید
صدایش بوى جنگل هاى باران خورده را دارد
و وقتى گیسوانش را
رها در باد مى سازد
دل من سخت مى گیرد
دلم از غصه مى میرد.
 
هواى قریه بارانى ست
جمیله جان
درها را کمى واکن
که عطر وحشى گل ها
بپیچد در اتاق من
 
که شاید خیل لک لک ها
نشیند بر رواق من.
 
جمیله جان
مى بینى که ساحل ها چه خاموش است؟
کنار کومه ها دیگر گل و سوسن نمى روید
و ماهیگیرها آواز گرم روستایى را نمى خوانند.
 
جمیله، آه
برنجستان ما غمگین غمگین است
و دیگر برزگرها شعر لیلا را نمى خوانند
روایت هاى شیرین را نمى دانند
هوا در عطر سوسن هاى کوهى بوى اردک هاى وحشى را نمى ریزد
و در شب هاى مهتابى
صدایى جز هیاهوى مترسک ها نمى آید
تمام کوچه ها دلتنگ دلتنگ اند
جمیله جان خداحافظ
خداحافظ
دل من سخت غمگین است.
پاییز  1350
 
شمس لنگرودی
 
 
 
دست از دلم بردار
 
دست از دلم برداربگذار من تنها بمانم
بگذار در یلداى رؤیاهاى خود ویرانه گردم
دیگر نیایشگاه چشم خانمان سوزى نبینم
دست از دلم بردار.
 
بر من ستم ها رفت
با روزگار من ستم ها رفت
تو شب چراغ سینه تنگم
اندام تو خلوت سراى دردهاى کهنه من بود
اندام تو دیر عظیمى بود
بر جُل جتاى روشن مهتابىِ پاییز
وقتى که مى ماندم
وقتى که تنها با هواى گریه مى ماندم
 
دست توام آرام بخش تلخکامى بود
دیگر نگاه هاى توام تسکین نمى بخشد
قلب گرفتارم
دیگر به رفتار تو هم درمان نمى گیرد.
 
بگذار برف صبح یکریز زمستانى
زخم بزرگ شانه هایم را بپوشاند
که این مرد
این خامش تلخ بیابان گرد
دست آوریده روزگارِ با تو بودن هاست
دست از دلم بردار.
 1351

مشخصات محصول

نویسنده
محمدتقی شمس لنگرودی
ویرایش
-
مترجم
مترجم اکبر معصوم بیگی
صفحات
861 صفحه
انتشارات
وزن
836 گرم
شابک
تیراژ
-
سال
1395
تصویرگر
-
جلد
سلفون

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک
پشتیبانی ایده‌بوک

در حال اتصال…