IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
جان لوکاره
ویرایش
-
مترجم
سعید کلاتی
صفحات
506 صفحه
انتشارات
وزن
608 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1402
تصویرگر
-
جلد
زرکوب

کتاب دار و دسته اسمایلی

دار و دسته ی اسمایلی

نویسنده جان لوکاره
مترجم سعید کلاتی
انتشارات قطره
ناموجود
رقعی
1402

معرفی محصول

در یک شب سرد و تاریک در لندن، اسمایلی که زمانی به عنوان رئیس سرویس مخفی بریتانیا خدمت می کرده با خبر قتل یک مأمور سابق، به سازمان جاسوسی بریتانیا احضار می‌شود. او که همیشه برای برگشتن به فعالیت حرفه‌ای آماده و گوش به زنگ است، دست به کار می‌شود و به پاریس، لندن، آلمان و سوئیس می‌رود و خودش را برای آخرین دوئل گریزناپذیر زندگی‌اش آماده می کند.

کتاب دار و دسته اسمایلی

دار و دسته ی اسمایلی

ناموجود
رقعی
1402

معرفی محصول

در یک شب سرد و تاریک در لندن، اسمایلی که زمانی به عنوان رئیس سرویس مخفی بریتانیا خدمت می کرده با خبر قتل یک مأمور سابق، به سازمان جاسوسی بریتانیا احضار می‌شود. او که همیشه برای برگشتن به فعالیت حرفه‌ای آماده و گوش به زنگ است، دست به کار می‌شود و به پاریس، لندن، آلمان و سوئیس می‌رود و خودش را برای آخرین دوئل گریزناپذیر زندگی‌اش آماده می کند.

دار و دسته اسمایلی

اثر جان لوکاره

مشخصات محصول

نویسنده
جان لوکاره
ویرایش
-
مترجم
سعید کلاتی
صفحات
506 صفحه
انتشارات
وزن
608 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1402
تصویرگر
-
جلد
زرکوب
دسترسی کامل به چکیده‌ها

با اشتراک ماهانه، خرید 5 کتاب، یا وفاداری به متن کامل چکیده‌ها دسترسی بگیرید.

پیشرفت خرید: 0 از 5

چکیده

پیش‌نمایش
در یک شب سرد و تاریک در لندن، اسمایلی که زمانی به عنوان رئیس سرویس مخفی بریتانیا خدمت می کرده با خبر قتل یک مأمور سابق، به سازمان جاسوسی بریتانیا احضار می شود. او که همیشه برای برگشتن به فعالیت حرفه ای آماده و گوش به زنگ است، دست به کار می شود و به پاریس، لندن، آلمان و سوئیس می ر…
ادامهٔ چکیده با اشتراک ماهانه، خرید کتاب یا وفاداری در دسترس است.

گوشه ای از کتاب

چند اتفاق به ظاهر غیر مرتبط پیش بینی کرده بودند که آقای جرج اسمایلی بعد از بازنشستگی مشکوکش دوباره دعوت به کار می شود. اتفاق اول مربوط به پاریس و ماه خرماپزان آگوست بود، وقتی که پاریسی ها، بنابر سنتی دیرینه، شهرشان را برای آفتاب سوزان و کرور کرور توریست می گذاشتند و خودشان آن را ترک می کردند. در یکی از روزهای آگوست، چهارم آگوست و دقیقاً رأس ساعت دوازده، وقتی که ناقوس کلیسا نواخته شد و زنگ کارخانه ای درست قبل از صدای ناقوس کلیسا به صدا درآمد، در جایی که قبلاً به داشتن جمعیت زیادی از مهاجران روس فقیر معروف بود، زن کوتاه قد و تنومند حدوداً پنجاه ساله ای، درحالی که ساک خریدی در دست داشت، از تاریکی یک انبار قدیمی بیرون آمد و با انرژی و عزمی ذاتی در امتداد پیاده رو منتهی به ایستگاه اتوبوس به راه افتاد. خیابان گردوخاک گرفته و باریک بود. آن خیابان در تصرف گربه های بسیار بود. بنابر دلایلی، آنجا محلی بود با سکوتی خاص. چون آن انبار، محل نگهداری اقلام و اجناس خراب شدنی هم بود، حتی در طول تعطیلات باز بود. گرمای سنگین شده با دود اگزوز ماشین ها و عاری از ذره ای نسیم، همچون حرارت ناشی از بالا رفتن بالابرها، بالا می آمد و به صورت زن می خورد، اما در چهره ی اسلاوی اش نشانی از اعتراض دیده نمی شد. او نه برای زندگی و کار در یک روز داغ نه ساخته شده بود و نه لباس مناسب چنین روزی را به تن داشت. داشتن قد کوتاه و هیکلی چاق مجبورش می کرد برای پیش رفتن کمی روی زمین قل بخورد. پیراهن مشکی اش، که طبق قوانین کلیسا دوخته شده بود، به جز یک خط قیطانی سفید در جای گردن و یک صلیب فلزی بزرگ، نه قسمت کمر داشت و نه هیچ قسمت آزاد دیگری. صلیب که خوش ساخت بود اما هیچ ارزش ذاتی دیگری نداشت. کفش های ترک خورده اش، که هنگام راه رفتن از نوک به اطراف کشیده می شد، تتوی لجبازی را بین دو خانه ی کرکره بسته، روی زمین، حک می کرد. کیف مندرسش، که از صبح زود پرشده بود، باعث می شد کمی به راست خم شود و این به خوبی نشان می داد که زن به حمل بارهای سنگین عادت دارد. با این حال، امر خنده داری هم در او وجود داشت. موهای خاکستری اش را با سنجاق سر از پشت بسته بود، اما کاکُل شوخ وشنگی داشت که همگام با آهنگ راه رفتن اردک وارش مدام به پیشانی اش می خورد. نور سرسختی چشم های قهوه ای اش را روشن کرده بود. دهانش، بالای یک چانه ی جنگجو، انگار بدش نمی آمد تا هروقت که شد لبخندکی بزند. وقتی به ایستگاه اتوبوس همیشگی رسید، ساک خریدش را روی زمین گذاشت. هرروز روی چهارپایه ی بلندی داخل انبار می نشست و به عنوان انبارداری که هیچ سابقه ی انبارداری نداشت کار می کرد و هر روز بیشتر از کسری ای که در انبار می آورد حرص می خورد. آرنج هایش را مثل کلاغ شهرنشین پیری که می خواست پرواز کند پشت کمرش جمع کرد. زیر لب گفت: «لعنتی!» بعد ناگهان -انگار چیزی به او گفت که کسی زیر نظرش دارد- دور خود چرخید و چشمش به مرد درشت اندامی افتاد که مثل برجکی پشت سرش ایستاده بود. غیر از او، آن مرد تنها فردی بود که در ایستگاه منتظر بود و درواقع در آن لحظه ی خاص تنها کسی بود که در خیابان به چشم می خورد. زن قبلاً هرگز با او حرف نزده بود، بااین حال، چهره ی مرد برایش آشنا بود، چهره ای بی نهایت بزرگ، مشکوک و عرق کرده. زن دیروز و پریروز هم آن چهره را دیده بود و تا جایی که به یاد می آورد، روز قبل از آن هم او را دیده بود. در طول سه یا چهار روز گذشته، این غول ضعیف و شپش زده که یا منتظر اتوبوس بود یا در پیاده رو جلو انبار قدم زده بود، در نظر زن، به جزئی از خیابان تبدیل شده بود و دیگر اینکه او هیبت و چهره ای بود که به یاد می ماند، هر چند زن هنوز دلیل این را نفهمیده بود. مرد در نظرش مثل خیلی از پاریسی های آن روزها، شبح زده و خسته به نظر می رسید. در چهره ی مرد، ترس موج میزد و برای همین، گرچه در این چند روز کنار هم راه رفته بودند، هرگز با هم حرف نزده بودند. شاید همه جا همین طوری بود، او که نمی دانست. از این گذشته، بیش از یک بار متوجه نگاه مرد به خود شده بود. زن با خود فکر کرد؛ نکنه اون پلیسه؟ حتی خواست از او بپرسد، چون چنین جسارتی را داشت. چهره ی محزون، کت و شلوار خیس عرق و بارانی ای که بی موقع پوشیده بود و همچون یونیفرمی قدیمی از آرنج مرد آویزان بود جملگی نشان از پلیس بودن او داشت. اگر زن درست فکر کرده بود و آن مرد پلیس بود، پس آن احمق ها درست به موقع برای رسیدگی به پرونده ی دزدی هایی که در طول چند ماه گذشته انبارش را خالی کرده بودند، دست به کار شده بودند.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک
پشتیبانی ایده‌بوک

در حال اتصال…