IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
اسماعیل یغمایی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
231 صفحه
انتشارات
وزن
280 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
2026
تصویرگر
-
جلد
-

کتاب نقاط امن

نقاط امن

نویسنده اسماعیل یغمایی
انتشارات دادکین
موجود
سایر
2026
200,000

معرفی محصول

دلم می خواست این شهامت را داشتم بروم نزدیک یک پاسگاه عراقی و داد بزنم من این جام! لعنتی ها بیایید و مرا بگیرید و بکشید. راستش این که واقعاً به جان آمده بودم. دقیقه ها می گذشتند اما کند. بالاخره ساعت شد ۱۰ شد. ۱۱ شد. صدای اذان از روی ترانزیستوری عرب ها از دور به گوش می رسید. از فاضل هیچ خبری نبود. هر چه از روز می گذشت دلواپسی و وحشت من بیشتر می شد. حالا دلم می خواست خورشید نرود. بماند. همین طور بتابد تا از این قفس زودتر خلاص شویم. وضع ما درست مثل پرنده های گرفتار در قفس بود که هر آن انتظار داشتند سرشان را ببرند. خورشید خیلی زودتر از آنچه فکرش رو می کردم رفت. غروب شد. آخر در کوهستان آفتاب زودتر می رود. دیگر به ساعت هم نگاه نمی کردم. پاک ناامید شده بودم.

کتاب نقاط امن

نقاط امن

موجود
سایر
2026

معرفی محصول

دلم می خواست این شهامت را داشتم بروم نزدیک یک پاسگاه عراقی و داد بزنم من این جام! لعنتی ها بیایید و مرا بگیرید و بکشید. راستش این که واقعاً به جان آمده بودم. دقیقه ها می گذشتند اما کند. بالاخره ساعت شد ۱۰ شد. ۱۱ شد. صدای اذان از روی ترانزیستوری عرب ها از دور به گوش می رسید. از فاضل هیچ خبری نبود. هر چه از روز می گذشت دلواپسی و وحشت من بیشتر می شد. حالا دلم می خواست خورشید نرود. بماند. همین طور بتابد تا از این قفس زودتر خلاص شویم. وضع ما درست مثل پرنده های گرفتار در قفس بود که هر آن انتظار داشتند سرشان را ببرند. خورشید خیلی زودتر از آنچه فکرش رو می کردم رفت. غروب شد. آخر در کوهستان آفتاب زودتر می رود. دیگر به ساعت هم نگاه نمی کردم. پاک ناامید شده بودم.

200,000

نقاط امن

اثر اسماعیل یغمایی

مشخصات محصول

نویسنده
اسماعیل یغمایی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
231 صفحه
انتشارات
وزن
280 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
2026
تصویرگر
-
جلد
-

چکیده

دلم می خواست این شهامت را داشتم بروم نزدیک یک پاسگاه عراقی و داد بزنم من این جام! لعنتی ها بیایید و مرا بگیرید و بکشید. راستش این که واقعاً به جان آمده بودم. دقیقه ها می گذشتند اما کند. بالاخره ساعت شد ۱۰ شد. ۱۱ شد. صدای اذان از روی ترانزیستوری عرب ها از دور به گوش می رسید. از فاضل هیچ خبری نبود. هر چه از روز می گذشت دلواپسی و وحشت من بیشتر می شد. حالا دلم می خواست خورشید نرود. بماند. همین طور بتابد تا از این قفس زودتر خلاص شویم. وضع ما درست مثل پرنده های گرفتار در قفس بود که هر آن انتظار داشتند سرشان را ببرند. خورشید خیلی زودتر از آنچه فکرش رو می کردم رفت. غروب شد. آخر در کوهستان آفتاب زودتر می رود. دیگر به ساعت هم نگاه نمی کردم. پاک ناامید شده بودم.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک