IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
سنان انطون
ویرایش
-
مترجم
محمد حزبایی زاده
صفحات
240 صفحه
انتشارات
وزن
289 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1403
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب خزامی

قیمت قبل

معرفی کتاب خزامی

نویسنده سنان انطون
مترجم محمد حزبایی زاده
انتشارات افق
موجود
رقعی
1403
قیمت بازار: 655,000
460,000
کتاب خزامی، اثر سنان انطون، با ترجمه‌ی محمد حزبایی زاده، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.
قیمت قبل

کتاب خزامی

معرفی کتاب خزامی

موجود
رقعی
1403
کتاب خزامی، اثر سنان انطون، با ترجمه‌ی محمد حزبایی زاده، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1403 توسط انتشارات افق، به چاپ رسیده است. این محصول در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.
قیمتِ جدید در بازار: 655,000

460,000

خزامی

اثر سنان انطون

مشخصات محصول

نویسنده
سنان انطون
ویرایش
-
مترجم
محمد حزبایی زاده
صفحات
240 صفحه
انتشارات
وزن
289 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1403
تصویرگر
-
جلد
شومیز
دسترسی کامل به چکیده‌ها

با اشتراک ماهانه، خرید 5 کتاب، یا وفاداری به متن کامل چکیده‌ها دسترسی بگیرید.

پیشرفت خرید: 0 از 5

چکیده

پیش‌نمایش
در سال ۲۰۰۳ در نیویورک، سامی، یک پزشک بازنشسته ی عراقی، به تازگی به همراه پسرش سعد و خانواده اش به بروکلین نقل مکان کرده است. او، پس از مرگ همسرش در شرایطی تراژیک، از بودن در کنار نوه هایش خوشحال است. اما به زودی حافظه اش شروع به ضعیف شدن می کند و سعد مجبور می شود او را به خانه ی…
ادامهٔ چکیده با اشتراک ماهانه، خرید کتاب یا وفاداری در دسترس است.

گوشه ای از کتاب

چکید که صدای سرجوخه جاسم یا «جاموس» به گوشش خورد؛ صفتی که بعداً یکیشان به او داد چون به شدت چاق بود و دماغ و فکش کشیده و از بقیه اجزای کله اش یک قدم جلوتر زده بودند و صورتش واقعاً شده بود عینهو قیافه گاومیش، سرباز وظیفه های آش خور جلوی ساختمان منتظر بودند. جاسم جلوی در ایستاد و با صدای تو دماغی اسم ها را یکی یکی می خواند و گاه و بی گاه مزه ای می پراند. جاموس نام سه بخشی اش را خواند عمر یاسین غامز» جواب داد: «بله.»

روی زمین چهارزانو نشسته بود جاموس نگاهی به او انداخت و نیشخندی زد. ولک مثل مرغ قد قد نکن. بقیه زدند زیر خنده.... مثل بچه آدم با صدای بلند بگو بله!»

یک قطره

خودش را از روی زمین کند و با دیگرانی که جاموس اسمشان را خوانده بود به صف ایستاد. بعد از آنکه همه اسمها خوانده شدند، به آنها دستور دادند برای تحویل گرفتن لباس فرم، فانسقه و پوتین به انبار بروند.

دو سرباز دید که یکیشان پشت میز نشسته و فهرست و برگه هایی دیگر جلویش گذاشته و دومی کنارش ایستاده و به هرکس لباس، پوتین و فانسقه تحویل می دهد، بعد از آنکه سرباز نشسته علامتی کنار اسمش می کارد و برای هر یک همان جمله را تکرار می کند برو اون ساختمون به آنها گفته شد به ساختمانی بزرگ در فاصله سی متری بروند و لباس بپوشند و پوتین به پا کنند و بعد از نیم ساعت آماده باشند. کیف کوچکش را کول کرد و راه افتاد؛ کیفی محتوی لباس زیر تمیز و لقمه ها و کلوچه هایی که مادرش در آن چپانده بود وقتی او را برای خداحافظی می بوسید

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک
پشتیبانی ایده‌بوک

در حال اتصال…