IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
ای.ال.دکتروف
ویرایش
-
مترجم
الهام نظری
صفحات
208 صفحه
انتشارات
وزن
242 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1393
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب هومر و لنگلی

معرفی کتاب هومر و لنگلی

نویسنده ای.ال.دکتروف
مترجم الهام نظری
انتشارات افراز
موجود
رقعی
1393
17% 450,000
373,500

معرفی محصول

رمانی خواندنی از ای.ال.دکتروف. دکتروف عضو آکادمی هنرها و علوم امریکا، انجمن فلسفه ی امریکا و صاحب کرسی در دانشگاه نیویورک است. هومر و لنگلی داستان دو برادر است که با تنهایی های خویش خو گرفته اند و در میان آشغال ها و خرت و پرت هایی که از خیابان جمع کرده اند زندگی می کنند. وقایع در نیویورک می گذرد و رگه هایی از واقعیت در لابه لای بدنه روایت پیچیده شده است. جالب این است که این دو برادر از خانواده ی متمولی بوده اند، پدرشان پزشک بود و خودشان هر دو تحصیل کرده تا اینکه یک روز در نهایت تصمیم می گیرند که به زندگی کلبی مسلک روی بیاورند.

کتاب هومر و لنگلی

معرفی کتاب هومر و لنگلی

موجود
رقعی
1393

معرفی محصول

رمانی خواندنی از ای.ال.دکتروف. دکتروف عضو آکادمی هنرها و علوم امریکا، انجمن فلسفه ی امریکا و صاحب کرسی در دانشگاه نیویورک است. هومر و لنگلی داستان دو برادر است که با تنهایی های خویش خو گرفته اند و در میان آشغال ها و خرت و پرت هایی که از خیابان جمع کرده اند زندگی می کنند. وقایع در نیویورک می گذرد و رگه هایی از واقعیت در لابه لای بدنه روایت پیچیده شده است. جالب این است که این دو برادر از خانواده ی متمولی بوده اند، پدرشان پزشک بود و خودشان هر دو تحصیل کرده تا اینکه یک روز در نهایت تصمیم می گیرند که به زندگی کلبی مسلک روی بیاورند.
17% 450,000

373,500

هومر و لنگلی

اثر ای.ال.دکتروف

مشخصات محصول

نویسنده
ای.ال.دکتروف
ویرایش
-
مترجم
الهام نظری
صفحات
208 صفحه
انتشارات
وزن
242 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1393
تصویرگر
-
جلد
شومیز

گوشه ای از کتاب

من هومر هستم، برادرِ کور. بینایی ام را یک دفعه از دست ندادم، مثل فیلم ها، کم کم همه چیز محو شد. وقتی به من گفتند که چه اتفاقی قرار است بیفتد، دلم می خواست بینایی ام را بسنجم، آن موقع نوجوان بودم و در مورد همه چیز کنجکاوی می کردم. آن زمستان، کارم این شده بود که بروم کنار دریاچه ی سنترال پارک، جایی که مردم روی یخ اسکیت بازی می کردند،بایستم و ببینم هر روزی که می گذرد، چه چیزهایی را می توانم ببینم و چه چیزهایی را نه. اول خانه های غرب سنترال پارک ناپدید شدند، انگار که توی آسمان تاریک غرق بشوند، تیره و تیره تر شدند تا این که دیگر نتوانستم تشخیص شان بدهم، بعد درخت ها شکلشان را از دست دادند و آخر سر، آخرهای فصل، شاید اواخر فوریه آن زمستان خیلی سرد، تنها چیزی که می توانستم ببینم هیبت شبح مانند اسکیت بازها بود که از جلویم رد می شدند و بعد یخ سفید، آن آخرین روشنایی، تیره شد و بعد همه چیز سیاه شد و بعد همه ی بینایی ام را از دست دادم، گرچه می توانستم صدای غیژ غیژ کشیده شدن تیغه های اسکیت روی یخ را خیلی واضح بشنوم، صدایی رضایت بخش، صدایی نرم اما قاطع، با لحنی عمیق تر از آن که انتظار داشته باشی از کشیده شدن تیغه ها بر روی یخ به وجود بیاید و شاید در اثر تشدید از سطح آب زیر یخ، غیژ غیژ، غیژ غیژ. می شنیدم که کسی با سرعت به یک طرف می رفت و بعد صدای خش خش خراش دادن یخ وقتی چرخ می زد تا متوقف شود و بعد، از این توانایی اسکیت باز که می توانست یک دفعه توقف کند، غیژ و غیژ پیش برود و بعد خش خش بایستد، با لذت می خندیدم. معلوم است که ناراحت هم بودم ولی شانس آوردم که وقتی این اتفاق برایم افتاد آن قدر جوان بودم که تصوری از معلول بودن نداشتم، ذهنم را به سمت قابلیت های دیگرم، مثل شنوایی استثنایی ام کشاندم. آن قدر خوب تربیت اش کرده بودم که به درجه ای از حساسیت رسیده بود که انگار می توانستم ببینم. لنگلی می گفت من گوش هایی مثل خفاش دارم و همان طور که دوست داشت همه چیز را مرتب بازبینی کند،نظریه اش را آزمایش هم کرده بود. البته من خانه مان، تمام چهار طبقه اش، را خوب می شناختم و می توانستم بدون مکث هر اتاقی را که می خواستم پیدا کنم و از پله ها بالا و پایین بروم و به کمک حافظه ام می دانستم جای هر چیزی کجاست. اتاق پذیرایی، اتاق مطالعه ی پدرمان، اتاق مادرمان، اتاق غذاخوری با هجده صندلی و میز بلند چوب گردویش، آبدارخانه، سرپیشخدمت و آشپزخانه ها، اتاق نشیمن، اتاق خواب ها، همه را می شناختم، به یاد داشتم که چند پله ی فرش شده بین هر دو طبقه بود، حتی نیازی نداشتم که نرده ی پله ها را بگیرم و اگر مرا نمی شناختی از تماشای راه رفتنم نمی توانستی که چشم هایم مرده اند.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک