IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
مارگریت یورسنار
ویرایش
-
مترجم
رضا رضایی
صفحات
232 صفحه
انتشارات
وزن
384 گرم
شابک
تیراژ
1000 جلد
قطع
سال
1396
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب شراره ها

معرفی کتاب شراره ها

نویسنده مارگریت یورسنار
مترجم رضا رضایی
انتشارات مشکی
موجود
رقعی
1396
1,700,000

معرفی محصول

مارگريت يورسنار، رمان‌نويس و نمايشنامه‌نويس، شاعر و پژوهشگر فرانسوي است. او نخستين زني است که پس از تأسيس فرهنگستان فرانسه به عضويت آن درآمد. نخستين رمان او به نامالکسيس در سال ۱۹۲۹ چاپ شد. مهم‌ترين رمان او خاطرات هادريانوس است که در سال ۱۹۵۱ چاپ شد و جايزه‌هاي بسياري را براي او به ارمغان آورد. کتاب حاضر با ترجمه رضا رضايي و از سوي نشر نامک منتشر شده است.در اين کتاب، يورسنار به دنبال ارزش‌هاي ابدي و مفهوم عشق است. اين کتاب که اولين بار در سال ۱۹۳۶ منتشر شد از مقوله شعر منثور است با مجموعه‌اي از تعاملات و کلمات قصار. اين‌ها را مي‌توان داستان کوتاه نيز به شمار آورد. نگارنده خودش اين کتاب را مجموعه‌اي از شعرواره ها يا قطعه‌هاي منثور خوانده است که با مفهوم عشق به هم وصل شده‌اند.

کتاب شراره ها

معرفی کتاب شراره ها

موجود
رقعی
1396

معرفی محصول

مارگريت يورسنار، رمان‌نويس و نمايشنامه‌نويس، شاعر و پژوهشگر فرانسوي است. او نخستين زني است که پس از تأسيس فرهنگستان فرانسه به عضويت آن درآمد. نخستين رمان او به نامالکسيس در سال ۱۹۲۹ چاپ شد. مهم‌ترين رمان او خاطرات هادريانوس است که در سال ۱۹۵۱ چاپ شد و جايزه‌هاي بسياري را براي او به ارمغان آورد. کتاب حاضر با ترجمه رضا رضايي و از سوي نشر نامک منتشر شده است.در اين کتاب، يورسنار به دنبال ارزش‌هاي ابدي و مفهوم عشق است. اين کتاب که اولين بار در سال ۱۹۳۶ منتشر شد از مقوله شعر منثور است با مجموعه‌اي از تعاملات و کلمات قصار. اين‌ها را مي‌توان داستان کوتاه نيز به شمار آورد. نگارنده خودش اين کتاب را مجموعه‌اي از شعرواره ها يا قطعه‌هاي منثور خوانده است که با مفهوم عشق به هم وصل شده‌اند.

1,700,000

شراره ها

اثر مارگریت یورسنار

مشخصات محصول

نویسنده
مارگریت یورسنار
ویرایش
-
مترجم
رضا رضایی
صفحات
232 صفحه
انتشارات
وزن
384 گرم
شابک
تیراژ
1000 جلد
قطع
سال
1396
تصویرگر
-
جلد
شومیز

گوشه ای از کتاب

چراغ ها همه خاموش شده بودند. در اتاق تاریک طاق کوتاه، خدمتکاران داشتند تار شگفت انگیزی را می تنیدند که قرار بود تار الهگان سرنوشت باشد. بافته ای بی مصرف بود آویخته بر دست های آخیلس. دیگر نمی شد روپوش سیاه میساندرا را از روپوش سرخ دئیدامیا باز شناخت. روپوش سفید آخیلس در مهتاب سبز می نمود. از زمان آمدن این غریبه ی جوان که همه ی زنان خدا گونگی اش را حس می کردند، ترس به جزیره خزیده بود، مانند سایه ای که زیر پاهای الهه ی زیبایی بگسترد. روز دیگر روز نبود، بلکه نقاب زرینی بود بر تاریکی. سینه زنان سپر سربازان جوان شد. تتیس تا فیلمِ جنگ هایی را دید که آخیلس در آن ها جان می باخت، تا منظره ای را دید که در چشم های یوپیتر شکل می گرفت، تمام دریاهای جهان را گشت تا جزیره ای بیابد، صخره ای، تختی بی منفذ که بتواند به سوی آینده شناور شود. این الهه ی طوفانی همه ی کابل های زیرزمینی را که هیاهوی نبرد را به جزیره می رساند پاره کرده بود، روزن فانوسِ راهنمای کشتی ها را کور کرده بود، پرندگان مهاجری را که از هم سنگران برای پسرش پیام می آوردند کیش کرده بود. مانند زنان دهقان، که به پسران بیمارشان جامه ی زنانه می پوشانند تا تب را بفریبند، تِتیس جامه های الهگی خود را به آخیلس پوشانده بود تا مرگ را گمراه کند. این پسرِ مبتلا به میرایی، تتیس را به یاد تنها گناهِ سال های جوان تر الهگی اش می انداخت: با مردی آمیخته بود بی آنکه محض احتیاط او را خدا کرده باشد. می شد در این سر خشونت و درشتی پدر را دید، آمیخته با جمالی که فقط به مادرش می رفت و روزِ مردن را بسی دردناک تر می ساخت. ابریشم پوش، تور به چهره، با گردنبندهای طلا، آخیلس به فرمان مادر دزدانه به برج دوشیزگان رفته بود. تازه مدرسه ی کنتائورها را تمام کرده بود. خسته از جنگل و چوب، رویای گیسوان مواج را می دید. ملول بود از سینههای ستبر. پناهگاه زنانه ای که مادرش او را در آن حبس کرده بود برای این سرباز فراری خطرگاهی اعجاب آور بود. در پناه سینه پوش یا جامه ی زنانه می توانست به قاره ی نپوییده و پهناور زنان رخنه کند که تا آن هنگام مردان فقط در مقام فاتح و زیر بیرق و برق شراره های عشق می توانستند به آن راه یابند. مانند دگرپوشی که از اردوی مردان آمده باشد، آخیلس در این جا این بخت بی همتا را داشت که بشود کسی غیر از خودش. از دید کنیزان، او از تبار مخنث اربابان بود. پدرِ گمراه دئیدامیا در وجود آخیلس به دوشیزه ای عشق می ورزیدکه نبود. فقط دو خویشاوند او را شبیه آن تصویر آرمانی نمی دیدند که مردان در زنان می بینند. ناآشنا با واقعیت های عشق، در بسترِ دئیدامیا رفته رفته مشقِ کشاکش و نفس زدن و حیله و ترفند گرفت. از حال رفتنش بر این قربانی لطیف بدیلی بود از برای رعشه ای مهیب تر، عظیم تر و ناشناخته تر که همان مرگ بود. عشق دئیدامیا، حسادت میساندرا، ضد دختری در آخیلس باز می آفرید.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک
پشتیبانی ایده‌بوک

در حال اتصال…