IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
فریدریش دورنمات
ویرایش
-
مترجم
محمود حسینی زاد
صفحات
157 صفحه
انتشارات
وزن
120 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1405
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب قاضی و جلادش

قاضی و جلادش

نویسنده فریدریش دورنمات
مترجم محمود حسینی زاد
انتشارات ماهی
موجود
جیبی
1405
17% 270,000
224,100
کتاب قاضی و جلادش، اثر فریدریش دورنمات، با ترجمه‌ی محمود حسینی زاد، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب قاضی و جلادش

قاضی و جلادش

موجود
جیبی
1405
کتاب قاضی و جلادش، اثر فریدریش دورنمات، با ترجمه‌ی محمود حسینی زاد، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1405 توسط انتشارات ماهی، به چاپ رسیده است. این محصول در قطع و اندازه‌ی جیبی، در سایت ایده بوک قرار دارد.
17% 270,000

224,100

قاضی و جلادش

اثر فریدریش دورنمات

مشخصات محصول

نویسنده
فریدریش دورنمات
ویرایش
-
مترجم
محمود حسینی زاد
صفحات
157 صفحه
انتشارات
وزن
120 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1405
تصویرگر
-
جلد
شومیز

چکیده

در این داستان پلیسی، بازرس "برلاخ" با تبهکاری با نام "گاستمان" شرط می بندد که دستش را روکند. برلاخ تمام عمرش را بر سر این شرط می گذارد. او سرانجام در چهل سالگی ـ در حالی که پیر و بیمار شده ـ فرصتی می یابد تا این شرط را ببرد و... گفتنی است موضوع اصل این داستان، مبارزه ی بین خیر و شر است. در پایان نیز سال شمار زندگی و آثار نویسنده درج گردیده است.

گوشه ای از کتاب

بتن و غبار بر سرورویشان بارید جیمی دوباره سرش را دزدید و با بازو چشم هایش را پوشاند خون از شقیقه تا چانه اش سرازیر شد. مک کینا پرسید: «تیر خوردی؟»جیمی گفت فقط یه تکه بتن خورد بهم نمیتونم ببینم.» اوستین گفت: «نیروشون رو دو برابر کرده ان.» جیمی که دستانش را روی چشمهایش گذاشته بود گفت: «نباید بذاریم دورمون بزنن وگرنه از طرفین حمله میکنن. مک کینا گفت: «چطوری جلوشون رو بگیریم؟ تعدادشون خیلی زیاده.» اوستین گفت: «کلی هم سرباز جلوی باغ وحشه.» تایلور در چهره ی اوستین و مک کینا ترس را دید جیمی هم تلاش میکرد گردوغبار بتن و خون را از صورتش پاک کند محال بود بتوانند حمله ای به آن عظمت را دفع کنند. چند قدم پشت سرش شاخه ای بود آن را گرفت دستمال گردنش را باز کرد و آن را بالای دیوار تکان داد. وقتی کسی به آن شلیک نکرد خیالش راحت شد. اوستین نگاهش کرد داری چیکار میکنی؟ دارم چیزی رو که میخوان بهشون میدم نفس عمیقی کشید بعد داد زد: «شلیک نکنین! آلتو آلتو آهسته آهسته بلند شد و ایستاد، دستهایش را بالای سرش گرفته بود.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک