IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
مهدی قوام
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
176 صفحه
انتشارات
وزن
223 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1398
تصویرگر
-
جلد
-

کتاب مسیحای شهر

مسیحای شهر ماندنی های زندگی سید مهدی قوام آقابرزگ ساوجی سیدرضا دربندی

نویسنده مهدی قوام
انتشارات رامند
ناموجود
رقعی
1398

معرفی محصول

دو تا عبا داشت؛ از جنس پشم شتر که آن زمان مرغوب ترین نوع پشم بود. یک روز در مسجد محمود آل آقا چشم اش به طلبه ای افتاد که عبای مندرسی روی دوش داشت. فردای آن روز بیرون خانه منتظر نشست تا طلبه از مسجد بیاید. راه افتاد دنبال اش. طلبه که احساس کرده بود کسی تعقیب اش می کند، برگشت و چشم اش به قوام افتاد. -با بنده امری دارید؟ -نه. نذری داشتم و می خواستم این عبا را به شما بدهم. حال اش خیلی بد بود؛ خمارِ خمار. چشم اش افتاد به قوام. جلو رفت و با همان حال خماری، به قول قدیمی ها از سر مستی و راستی گفت: آقا سید! خراب ام! پول مشروب ندارم. دارم می میرم. قوام حال و روزش را که دید، بردش دم مغازه ی مشروب فروشی. بعدها همان فرد توبه کرد و از مریدهای قوام شد. اصلا در قید و بند حرف مردم نبود. به تشریفات دست و پا گیر لباس روحانیت هم چندان توجهی نمی کرد. یک بار سید قاسم شجاعی در خیابان پامنار قوام را دید که یکی از بچه هاش را روی دوش اش سوار کرده است. جوری که یک پای بچه روی سینه ی قوام بود و پای دیگر، پشت اش. تا به هم رسیدند سلام و علیکی کردند. شجاعی گفت: حاج آقا! آخر با این وضعیت؟! قوام نگذاشت جمله اش کامل شود. گفت: برو بابا! قبل از اینکه مردم من را طلاق بدهند، من طلاق شان داده ام. سید مهدی قوام: من زاهدم، به بچه ی چند ساله ی من چه ربطی دارد؟ عارف ام…فرض، حالا این ها لغت است. به خدا هیچ کدامشان عنوان دینی برای اشخاص ندارد. آن نکته ای که در آیه می گوید: ان اکرمکم عندالله اتقیکم؛ گرامی ترین شما نزد خدا با تقواترین شما هستید. این جمله واقعا بهت اور است. یعنی من و شما، عنوان دینی را حق نداریم در دنیا خرج کنیم.

کتاب مسیحای شهر

مسیحای شهر ماندنی های زندگی سید مهدی قوام آقابرزگ ساوجی سیدرضا دربندی

ناموجود
رقعی
1398

معرفی محصول

دو تا عبا داشت؛ از جنس پشم شتر که آن زمان مرغوب ترین نوع پشم بود. یک روز در مسجد محمود آل آقا چشم اش به طلبه ای افتاد که عبای مندرسی روی دوش داشت. فردای آن روز بیرون خانه منتظر نشست تا طلبه از مسجد بیاید. راه افتاد دنبال اش. طلبه که احساس کرده بود کسی تعقیب اش می کند، برگشت و چشم اش به قوام افتاد. -با بنده امری دارید؟ -نه. نذری داشتم و می خواستم این عبا را به شما بدهم. حال اش خیلی بد بود؛ خمارِ خمار. چشم اش افتاد به قوام. جلو رفت و با همان حال خماری، به قول قدیمی ها از سر مستی و راستی گفت: آقا سید! خراب ام! پول مشروب ندارم. دارم می میرم. قوام حال و روزش را که دید، بردش دم مغازه ی مشروب فروشی. بعدها همان فرد توبه کرد و از مریدهای قوام شد. اصلا در قید و بند حرف مردم نبود. به تشریفات دست و پا گیر لباس روحانیت هم چندان توجهی نمی کرد. یک بار سید قاسم شجاعی در خیابان پامنار قوام را دید که یکی از بچه هاش را روی دوش اش سوار کرده است. جوری که یک پای بچه روی سینه ی قوام بود و پای دیگر، پشت اش. تا به هم رسیدند سلام و علیکی کردند. شجاعی گفت: حاج آقا! آخر با این وضعیت؟! قوام نگذاشت جمله اش کامل شود. گفت: برو بابا! قبل از اینکه مردم من را طلاق بدهند، من طلاق شان داده ام. سید مهدی قوام: من زاهدم، به بچه ی چند ساله ی من چه ربطی دارد؟ عارف ام…فرض، حالا این ها لغت است. به خدا هیچ کدامشان عنوان دینی برای اشخاص ندارد. آن نکته ای که در آیه می گوید: ان اکرمکم عندالله اتقیکم؛ گرامی ترین شما نزد خدا با تقواترین شما هستید. این جمله واقعا بهت اور است. یعنی من و شما، عنوان دینی را حق نداریم در دنیا خرج کنیم.

مسیحای شهر

اثر مهدی قوام

مشخصات محصول

نویسنده
مهدی قوام
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
176 صفحه
انتشارات
وزن
223 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1398
تصویرگر
-
جلد
-

گوشه ای از کتاب

مشروطه در تاریخ ایران، سرآغاز تغییرات مهمی بود. ساختار اجتماعی، سیاسی و اقتصادی در حال دگرگون شدن بود. این تحولات ساحت فرهنگ را هم فرا گرفته بود. موج مدرن شدن همه چیز و همه کس را فرا می گرفت. سنت جایگاه محکم خود را از دست داده بود و با حیرت نظاره گر روند تغییرات بود. حامیان سنت و در راس شان علمای دین، منفعل شده بودند. بسیاری تلخی حوادث را بر نتافتند، زی طلبگی را به کناری نهادند و جذب بوروکراسی سوغات فرنگ شدند. این همانی بود که حکومت می خواست. کتاب حاضر به احوال آقا سید مهدی قوام و رفیق دیرین اش سید رضا دربندی می پردازد که هر دو بیش از گفتار، رفتار و شیوه ی زیستشان مردم را به خدا دعوت می کردند. این دو بزرگوار هر دو طبیبان دوار شهر بودند که همراه با چراغ در قلب و جان به دنبال گمشدگان راه می گشتند تا دستی را در دست حضرت حق گذاشته و مردمان را با آسمان جان شان آشنا سازند. سبک زندگی اینان متمایز شدن نبود. آن ها به دنبال شهرک مسکونی جدا، قبرستان جدا، سانس استخر جدا و…که امروزه برای روحانیون و مداحان فراهم می کنند نبودند. آن ها در مدرن ترین خیابان تهران –لاله زار- که به شانزه لیزه تهران مشهور بود، می رفتند و جوانان را با خدا آشنا می کردند. این کار، ادا نبود، رنج می کشیدند. درون آتش رفتن آسان نیست؛ توان معنوی بالایی می خواهد.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک
پشتیبانی ایده‌بوک

در حال اتصال…