IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
آرتور کوستلر
ویرایش
-
مترجم
مژده دقیقی
صفحات
248 صفحه
انتشارات
وزن
297 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1405
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب ظلمت در نیمروز

ظلمت در نیمروز

نویسنده آرتور کوستلر
مترجم مژده دقیقی
انتشارات ماهی
موجود
رقعی
1405
17% 600,000
498,000
کتاب ظلمت در نیمروز، اثر آرتور کوستلر، با ترجمه‌ی مژده دقیقی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب ظلمت در نیمروز

ظلمت در نیمروز

موجود
رقعی
1405
کتاب ظلمت در نیمروز، اثر آرتور کوستلر، با ترجمه‌ی مژده دقیقی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1405 توسط انتشارات ماهی، به چاپ رسیده است. این محصول در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.
17% 600,000

498,000

فهرست

کتاب ظلمت در نیمروز اثر آرتور کوستلر ترجمه مژده دقیقی نشر ماهی منتشر شده است

مشخصات محصول

نویسنده
آرتور کوستلر
ویرایش
-
مترجم
مژده دقیقی
صفحات
248 صفحه
انتشارات
وزن
297 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1405
تصویرگر
-
جلد
شومیز

چکیده

کتاب حاضر، دربردارندة داستانی انگلیسی ـ قرن ۲۰ م ـ، اثر «آرتو کوستر» (1905ـ1983) است. موضوع رمان سیاسی است و شخصیت های داستان خیالی، امّا شرایط تاریخی که آن ها را به عمل وا داشته واقعی است. وقایع داستان به روشنی، شوروی سال 1938 را بازنمایی می کند. شخصیت اصلی داستان «روباشوف» نام دارد. او یکی از رهبران انقلاب (1917) و از اعضای کمیتة مرکزی حزب کمونیست شوروی است که در جریان محاکمات فرمایشی نظام استالین دستگیر و زندانی و در نهایت محکوم به اعدام می شود. لازم به ذکر است که بیوگرافی مختصری از نویسنده و آثار وی و نقد و بررسی اثر حاضر آورده شده است.

گوشه ای از کتاب

ساعت یازده صبح بود که دنبالش آمدند. روباشف از قیافه ی جدی زندانبان بلافاصله حدس زد که قرار است کجا بروند. با همان خونسردی و آرامشی که در مواقع خطر همیشه مانند موهبتی به سراغش می آمد، دنبال زندانبان راه افتاد. از همان مسیری رفتند که سه روز قبل به بهداری رفته بودند. درِ بتونی دوباره باز شد و با صدای بلندی بسته شد. روباشف فکر کرد چقدر عجیب است که با این سرعت به محیط سخت عادت کنی. احساس می کرد سال ها هوای این راهرو را تنفس کرده است؛ گویی هوای سنگینِ همه زندان هایی را که شناخته بود، این جا جمع شده بود. از جلو سلمانی و بهداری که درش بسته بود گذشتند. سه زندانی که زندانبانِ خواب آلودی مراقبشان بود، توی راهرو منتظر نوبت ایستاده بودند. بعد از درِ بهداری محیط برای روباشف ناآشنا بود. از کنار راه پله ی مارپیچی گذشتند که به زیرزمین می رفت. آن پایین چه چیزی وجود داشت-انبارها؟ سلول های شکنجه؟ روباشف سعی کرد با علاقه ی یک متخصص حدس بزند. از آن راه پله اصلا خوشش نیامده بود. از حیاط باریک و بی پنجره ای گذشتند؛ چاه بی روزن و نسبتا تاریکی بود ، ولی بر فرازش آسمانِ باز دیده می شد. راهروهای آن طرف حیاط روشن تر بود. درها دیگر بتونی نبود؛ درهای چوبیِ رنگ شده ای بود با دستگیره های برنجی. مامورهای گرفتار از کنارشان می گذشتند. از پشتِ دری صدای بی سیم می آمد؛ از پشت در دیگری صدای ماشین تحریر. در بخش اداری بودند. جلو در آخر، در انتهای راهرو، ایستادند. زندانبان در زد. داخل اتاق، یک نفر داشت با تلفن صحبت می کرد. صدایی آرام گفت: لطفا یک دقیقه صبر کنید. و با حوصله به گفتن بله و درست است پای تلفن ادامه داد. صدا برای روباشف آشنا بود، ولی یادش نمی آمد آن را کجا شنیده است. صدای مردانه ی دلنشینی بود که کمی خَش داشت؛ بی تردید قبلا آن را جایی شنیده بود. صدا گفت: بفرمایید. زندانبان در را باز کرد و بلافاصله آن را پشت سر روباشف بست. روباشف میز تحریری دید؛ پشت میز، ایوانف، فرمانده سابق گردان و دوست قدیمی دانشگاهش نشسته بود. گوشی را که سر جایش می گذاشت، با لبخند به او نگاه می کرد. گفت: خب، دوباره به هم رسیدیم. روباشف هنوز دم در ایستاده بود. با لحن سردی گفت: چه اتفاق غیر منتظره ی جالبی. ایوانف با اشاره ی مودبانه ای گفت: بنشین. از جایش بلند شده بود؛ ایستاده یک وجب از روباشف بلندتر بود. لبخند بر لب به او نگاه می کرد. هر دو نشستند- ایوانف پشت میز، روباشف جلو آن. مدتی با کنجکاوی بسیار به همدیگر خیره شدند؛ ایوانف همان لبخند کمابیش محبت آمیز را بر لب داشت. روباشف نگران و مراقب بود. نگاهش زیر میز، روی پای راست ایوانف لغزید. ایوانف گفت: هیچ مشکلی ندارد. پای مصنوعی با مفصل های اتوماتیک و روکش کرومِ ضد زنگ؛ می توانم شنا کنم، اسب سواری کنم، رانندگی کنم و برقصم. سیگار می کشی؟ یک جعبه ی سیگار چوبی را جلو روباشف گرفت. روباشف به سیگارها نگاه کرد و به یاد روزی افتاد که برای اولین بار بعد از آن که پای ایوانف را قطع کرده بودند، برای ملاقات او به بیمارستان نظامی رفته بود. ایوانف از او خواسته بود برایش ورونال تهیه کند، و در بحثی که تمام بعد از ظهر طول کشیده بود، سعی کرده بود به او ثابت کند که هر آدمی حق خودکشی دارد. روباشف عاقبت از او مهلت خواسته بود که فکر کند و همان شب به بخش دیگری از جبهه منتقل شده بود. تا سال ها بعد، دیگر ایوانف را ندیده بود. روباشف به سیگارهای داخل جعبه ی چوبی نگاه کرد؛ دست پیچ بودند، با توتون کمرنگ و ملایم امریکایی. روباشف پرسید: ببینم، این هنوز پیش در آمد غیر رسمی است، یا جنگ دیگر شروع شده؟ در حالت دوم، سیگار برنمی دارم. خودت که با آداب کار آشنایی. ایوانف گفت: مزخرف نگو

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک